فیلسوفان نسبت هنر با حقیقت را چه دانسته‌اند؟ سخن فلسفی چه دارد که در حق هنر بگوید؟

افلاطون، ارسطو، هیدگر، مارکس و...

 

سرچشمه‌ی اثر هنری از نظر هیدگر

هر اثر هنری از دوران خود جدا می‌شود. هیدگر از آنتیگونه مثال می‌آورد، اما می‌گوید که "اثر توانایی آن را دارد که گستره‌اش را خود بیافریند." از سوی دیگر، یک منش اثر هنری این است که می‌تواند به چیزی جز خودش ارجاع شود. با این‌که اثر در خود بسنده و کامل است باز به چیزی غیر از خودش باز می‌گردد و اشاره دارد. اثر همواره آشکارا به چیزی دیگر مربوط می‌شود.

اثر در حکم تمثیل است، سبب می‌شود تا چیزی دیگر دانسته شود، یا به زبان هیدگر "آن‌جا گرد آید".

چیزی برای طبیعت نامحسوس و ناشناختنی است، اثر آن چیز را محسوس و آشکار می‌کند.

زیباشناسی مارکسیستی

زیباشناسی مارکسیستی چهار نقطه‌ی اوج دارد: ۱- آثار آنتونیو گرامشی، ۲- نوشته‌های گئورک لوکاچ‌، ۳- کارهای نویسندگان مکتب فرانکفورت، ۴- نظریه‌ها و نمایش‌های برتولت برشت.

خود مارکس هرگز به طور نظام‌مند و دقیقی از هنر و زیبایی بحث نکرد.

هنر از نظر مارکس وجه خاصی است از بیان آگاهی اجتماعی و هنرمند تولیدکننده است. به همین دلیل در جامعه‌ی سرمایه‌داری با شماری از دشواری‌های تولیدکنندگان مستقیم کالا روبه‌روست.

در نظریه‌ی‌های ارزش افزونه مارکس نوشته است: "یک نویسنده کارگری تولیدی است، زیرا او ناشر خود را ثروتمند می‌کند، درست همان‌کاری که کارگر تولیدی برای سرمایه‌دار انجام می‌دهد."

بابک احمدی، حقیقت و زیبایی، درس‌های فلسفه‌ی هنر، نشر مرکز، هجدهم ۱۳۸۹

+ نوشته شده در 90/10/14ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط بهرام مهدوی |