محتضر: به من بگویید، واقعن پس از این زندگی، زندگی دیگری هم وجود دارد؟
کشیش: گویا شک و تردید شما را رنج میدهد؟
زن: این روزها مرتب میگوید: آنقدر حرف میزنند و وعده و وعید میدهند که آدم نمیداند کدامش را باور کند. شما نباید ناراحت بشوید، آقای کشیش!
کشیش: پس از این زندگی، زندگانیِ جاودان خواهد بود.
محتضر: و بهتر از این؟
کشیش: بلی.
محتضر: باید هم بهتر باشد.
زن: میدانید، او خیلی درد و رنج کشیده.
کشیش: به حرفم اطمینان کنید، خداوند اجر آن را خواهد داد.
محتضر: راست میگویید؟ (پس از چند لحظه سکوت.) شاید آن بالا آدم بتواند دوباره پوزهاش را باز کند. اینطور نیست؟
کشیش: (کمی مضطرب.) در کتاب آمده است که ایمان کوه را جابهجا میکند. شما باید ایمان داشته باشید. ایمان شما را سبکتر میکند.
زن: آقای کشیش! شما نباید تصور کنید که او آدم بیایمانی است. او همیشه در مراسم عشاء ربانی شرکت میکرد. (به شوهرش با تأکید.) آقای کشیش خیال میکنند تو به چیزی اعتقاد نداری، اما تو اعتقاد داری، نیست؟
محتضر: بله...
ـ سکوت. ـ
محتضر: در اینجا چیزی وجود ندارد.
کشیش: مقصودتان از این حرف چیست؟ در اینجا دیگر چیزی وجود ندارد؟
محتضر: وجود ندارد دیگر، اینطور نیست؟ مقصودم این است اگر چیزی وجود داشته باشد...
کشیش: چه چیزی باید وجود داشته باشد؟
محتضر: یک چیزی.
کشیش: اما شما که صاحب زن مهربان و پسرتان بودهاید.
زن: ماها را که داشتی، مگر نه؟
محتضر: بله...
ـ سکوت. ـ
محتضر: من میگویم اگر توی زندگی یک خبری بود...
کشیش: شاید مقصودتان را درست نمیفهمم. مطمئنن مقصودتان این است که زندگیتان تنها مشحون از کار و زحمت بوده است؟
محتضر: (به اطرافش نگاه میکند تا چشمش به پسرش میافتد.) و حالا برای اینها بهتر میشود.
کشیش: جوانان را میگویید؟ امیدواریم.
محتضر: اگر ما یک قایق موتوری داشتیم...
زن: بیخود خودت را ناراحت نکن!
کشیش: شما نباید در این لحظه با این نوع چیزها فکرتان را مشغول کنید.
محتضر: مجبورم.
زن: زندگی ما یکطوری خواهد گذشت.
محتضر: ولی ممکن است جنگ بشود.
زن: حالا وقت این حرفها نیست. (رو به کشیش.) این اواخر همهاش دربارهی جنگ با پسرمان حرف میزند. سر این موضوع با هم اختلاف پیدا کردهاند.
ـ کشیش به پسر نگاه میکند. ـ
پسر: او به نهضت اعتقادی ندارد.
محتضر: به من بگویید که آیا او، در آسمان، میخواهد که جنگ بشود؟
کشیش: (با اکراه.) در کتاب آمده است که: رستگاری با صلحجویان است.
محتضر: ولی اگر جنگ بشود...
پسر: پیشوا جنگ نمیخواهد.
ـ محتضر دستش را، هنگام پسکشیدن، تکان بزرگی میدهد. ـ
محتضر: اگر با وجود این جنگ بشود...
ـ پسر میخواهد چیزی بگوید. ـ
زن: حالا دیگر ساکت شو!
محتضر: (به کشیش، در حالی که به پسرش اشاره میکند.) دربارهی رستگاری صلحجویان که قبلن گفتید، چیزی برایاش بگویید.
کشیش: فراموش نکنید که سرنوشت همهی ما در دست خداوند است.
محتضر: برایاش میگویید؟
زن: آقای کشیش که نمیتوانند کاری علیه جنگ بکنند، عاقل باش! در این سال و زمانه از این حرفها نباید زد، اینطور نیست آقای کشیش؟
محتضر: شما خودتان میدانید که همهشان حقهبازند. من نمیتوانم برای قایقم موتور بخرم. برای اینکه موتورها را برای طیارههایشان لازم دارند. برای جنگ، برای کشتوکشتار؛ و من وقتی هوا توفانی است نمیتوانم خودم را به ساحل برسانم، برای اینکه موتور ندارم، اینها دروغ میگویند! میخواهند جنگ راه بیندازند.!
ـ بیحال به پس میافتد. ـ
زن: (با عجله و ترسان کاسهی پر از آب را نزدیک او میبرد و با پارچهی خیس عرق او را پاک میکند.) به این حرفها گوش ندهید. او دیگر حالیش نیست که چه میگوید.
کشیش: آقای کلارن! سعی کنید آرام بشوید.
محتضر: دربارهی صلحجویان برایاش میگویید؟
کشیش: او خودش میتواند بخواند. در اینباره به قدر کافی در موعظهی مسیح بر بالای کوه گفته شده است.
محتضر: او میگوید: این حرفها را یک یهودی زده، و مزخرف است.
زن: دوباره از سر نگیر! او مقصودش این نیست. فقط از رفقا و همکارانش چیزهایی شنیده.
محتضر: بله. (رو به کشیش.) مزخرف است؟
زن: (نگاهی آمیخته با ترس به پسرش میکند.) هانِس، چرا میخواهی آقای کشیش را بیچاره کنی؟ تو نباید این سؤال را بکنی!
پسر: چرا نباید سؤال کند؟
محتضر: مزخرف است یا نه؟
کشیش: (پس از سکوتی دراز، ناراحت و با اکراه.) غیر از آن در کتاب آمده است: آنچه را که متعلق به خداست، به خدا و آنچه را که متعلق به قیصر است، به قیصر بدهید.
ـ محتضر به پس میافتد. زن پارچهی خیس را روی پیشانی او میگذارد. ـ