برشت، ترس و نکبت رایش سوم/اتحاد ملی

افسران اس‌اس

از بزم آبجو و سخنرانی‌اش می‌آیند

با شکم پر و تن خسته

و آرزوی این‌که

ملتی باشند بزرگ ـ چنان‌که در شمار آرندشان ـ

و ملتی باشند فرمانبردار.


 شب سی‌ام ژانویه ۱۹۳۳. دو افسر اس‌اس تلوتلوخوران از خیابانی می‌گذرند.


افسر اولی: حالادیگر آن بالاییم، چه باشکوهند مشعل‌ها! دیروز ورشکسته، امروز در عمارت صدارت عظما. دیروز کلاغ پر‌شکسته، امروز عقاب رایش.

ـ می‌شاشند. ـ

افسر دومی: حالا دیگر موقع اتحاد ملی است. من منتظر اعتلای روحی ملت آلمانم، آن هم به صورتی که بالاتر از آن ممکن نباشد.

اولی: اول باید مردم را از این خواب خرگوشی که این زندگی غیرانسانی را برای‌شان به‌وجود آورده بیدار کرد. این‌جا کدام محله است؟ هیچ‌کس پرچم نزده.

دومی: ما راه را گم کرده‌ایم.

اولی: محله‌ی گندی است.

دومی: محله‌ی جنایتکاران است.

اولی: مقصودت این است که برای‌مان خطر دارد؟ 

دومی: یک آدم پدر و مادردار در یک چنین آلونکی زندگی نمی‌کند.

اولی: هچ جا هم چراغ نیست!

دومی: حتمن خانه نیستند.

اولی: می‌گویی که رفته‌اند طلوع رایش سوم را از نزدیک تماشا کنند؟ باید با احتیاط جلو برویم.

.ـ دوباره تلوتلوخوران به راه می‌‌افتند، اولی به دنبال دومی. ـ

اولی: این‌جا آن محله‌ای نیست که کانال از آن رد می‌شود؟

دومی: من از کجا می‌دانم.

اولی: چند وقت پیش، سر این چهارراه، حساب یک لانه‌ی مارکسیستی را رسیدیم. بعدن هو انداختند که یک کلوب جوانان کاتولیک بوده است، این دروغ محض است:

حتا یکی از آن‌ها هم یقه نداشت.

دومی: به نظرت می‌تواند اتحاد ملی را عملی کند.

اولی: او به هر کاری قادر است.

ـ می‌ایستد و گوش‌های‌اش را تیز می‌کند. جایی یک پنجره باز می‌شود. ـ

دومی: این دیگر چیست؟ 

ضامن هفت‌تیرش را می‌کشد. مرد پیری با لباس خواب از پنجره خم می‌شود. و شنیده می‌شود که آهسته می‌گوید: «اِما، تویی؟»

دومی: خودشانند!

ـ شروع می‌کند به دور خودش چرخیدن و تیراندازی کردن. ـ

اولی: (فریاد می‌زند.) کمک!

ـ پشت یک پنجره، روبه‌روی پنجره‌ای که هنوز مرد پیر ایستاده است، ناله و ضجه کسی که تیر خورده است به گوش می‌رسد. ـ


 برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی

برشت، ترس و نکبت رایش سوم/رفراندوم

و هنگامی که دیدیم

برای جنگ بسیج شده‌اند

فریاد برآوردیم

کیست از شما که بگوید: نه؟

خاموش نمانید!

که جنگی که شما را بدان گسیل

می‌دارند

نمی‌تواند از آن شما باشد.

 

برلین، مارس ۱۹۳۸. در یک آپارتمان پرولتری دو کارگر و یک زن. پشت در اتاق کوچک را با چوب پرچم محکم کرده‌اند. از رادیو صدای هورا، ناقوس کلیسا و غرش هواپیما می‌آید. صدایی می‌گوید: «و اکنون پیشوا وارد وین می‌شود.»

 

زن: مثل یک دریا است.

کارگر پیرتر: بله، پیروزی به دنبال پیروزی.

کارگر جوان‌تر: و مغلوب ما هستیم.

زن: حالا که این‌طور است.

کارگر جوان‌تر: گوش کن، چطور فریاد می‌کشند، مثل این‌که چیزی به‌شان داده‌اند!

کارگر پیرتر: بله، یک ارتش مهاجم.

کارگر جوان‌تر: آن وقت اسمش را گذاشته‌اند «رفراندوم». یک ملت، یک رایش. یک پیشوا! آلمانی این را می‌خواهی؟ و ما نمی‌توانیم درباره‌ی این رفراندوم حتا یک بیانیه هم بدهیم، آن هم توی این محله‌ی کارگری نویه کلن.

زن: چرا نمی‌توانیم؟

کارگر جوان‌تر: خطرناک است!

کارگر پیرتر: به‌خصوص حالا که کارل لو رفته، آدرس‌ها را از کجا بیاوریم.

کارگر جوان‌تر: کسی را هم نداریم که متن آن را بنویسد.

زن: (به رادیو اشاره می‌کند.) او برای این حمله صد هزار آدم در اختیار داشته، و ما معطل یک نفریم. عالی است! اگر این‌طور پیش برود و او هر چه بخواهد در اختیار داشته باشد، پیروز خواهد شد.

کارگر جوان‌تر: (عصبانی.) پس می‌گویی نبودن کارل اهمیت ندارد؟

زن: اگر این‌طور است پس بهتر است راه‌مان را بکشیم و برویم.

کارگر پیرتر: عینن همین‌طور است. ما نباید بی‌خود خودمان را گول بزنیم. تردیدی نیست که بیرون آوردن یک بیانیه روز به روز مشکل‌تر می‌شود. ما نباید طوری خودمان را نشان بدهیم که این جنجال پیروزی را (به رادیو اشاره می‌کند.) شنیده‌ایم. (به‌زن.) اقرار کن! هر بار که او چنین صحنه‌هایی را می‌بیند، این احساس را پیدا می‌کند که روز به روز قوی‌تر می‌شود. به نظر تو این غریو و فریاد از گلوی که درمی‌آید؟ آیا چیزی شبیه صدای یک ملت نیست؟

زن: شبیه صدای بیست‌هزار آدم مست است که پول آبجوشان را کس دیگری داده باشد.

کارگر جوان‌تر: شاید فقط ما این عقیده را داریم؟

زن: ما و آدم‌هایی مثل ما.

ـ زن یک کاغذ مچاله‌شده را صاف می‌کند. ـ

کارگر پیرتر: این چیست؟

زن: این رونوشت یک نامه است. چون توی اتاق سر و صدا زیاد است می‌توانم آن را بلند بخوانم.

ـ می‌خواند. ـ

«پسر عزیزم! فردا دیگر زنده نخواهم بود. موقع تیرباران معمولن ساعت شش صبح است. با این حال این نامه را می‌نویسم که تو بدانی در عقایدم تغییری پیدا نشده است. من تقاضای عفو هم نکرده‌ام، چون جنایتی نکرده‌ام. من فقط به طبقه‌ام خدمت کرده‌ام. هر چند این‌طور به نظر می‌آید که نتیجه‌ای از آن حاصل نشده، ولی حقیقت غیر از آن است. هر کس در سنگر خودش، باید شعار ما باشد! وظیفه‌ی ما خیلی سنگین است، اما بزرگ‌ترین وظیفه‌ای است که وجود دارد: نجات بشریت از قید آن‌هایی که او را به بند کشیده‌اند. قبل از آن زندگی ارزش ندارد، مگر به این خاطر. اگر این را همیشه جلو چشم‌مان نداشته باشیم بشریت تا حد بربریت سقوط خواهد کرد. تو هنوز خیلی کوچک هستی، اما مانعی ندارد که همیشه به یادت باشد که متعلق به کدام طرف هستی. به طبقه‌ات وفادار بمان! در این صورت تحمل این سرنوشت دردناک برای پدرت بیهوده نخواهد بود، زیرا آنچه را تحمل می‌کنم آسان نیست. مواظب مادر و خواهرها و برادر‌های‌ات باش! چون تو بزرگ‌تر از همه هستی. تو باید شجاعت داشته باشی. پدری که دوستدار توست به همه‌ی شماها سلام می‌رساند.»

کارگر پیرتر: آنقدرها هم کم نیستیم.

کارگر جوان‌تر: در بیانیه‌ی رفراندوم چه باید بنویسیم؟

زن: (متفکر.) فقط یک کلمه:‌نه!


 برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی

برشت، ترس و نکبت رایش سوم/موعظه‌ی کوه

مسیحیان

ناگزیر و هراسان

«ده فرمان» را پنهان می‌کنند

که باران شتم و ریشخند باریدن نگیرد

نمی‌توان مسیحی به جای ماند

چه

خدایان تازه رانده‌اند

خدایِ یهودی صلح‌جو را.

 

بندر لوبک، ۱۹۳۷. آشپزخانه یک ماهیگیر که ضمنن اتاق نشمین هم هست. ماهیگیر در بستر مرگ است. بالای سر او زن و پسرش ـ در اونیفورم اس‌آ ـ انتظار می‌‌کشند، کشیش آمده است.

 

محتضر: به من بگویید، واقعن پس از این زندگی، زندگی دیگری هم وجود دارد؟

کشیش: گویا شک و تردید شما را رنج می‌دهد؟

زن: این روزها مرتب می‌گوید: آن‌قدر حرف می‌زنند و وعده و وعید می‌دهند که آدم نمی‌داند کدامش را باور کند. شما نباید ناراحت بشوید، آقای کشیش!

کشیش: پس از این زندگی، زندگانیِ جاودان خواهد بود.

محتضر: و بهتر از این؟

کشیش: بلی.

محتضر: باید هم بهتر باشد.

زن: می‌دانید، او خیلی درد و رنج کشیده.

کشیش: به حرفم اطمینان کنید، خداوند اجر آن را خواهد داد.

محتضر: راست می‌گویید؟ (پس از چند لحظه سکوت.) شاید آن بالا آدم بتواند دوباره پوزه‌اش را باز کند. این‌طور نیست؟

کشیش: (کمی مضطرب.) در کتاب آمده است که ایمان کوه را جابه‌جا می‌کند. شما باید ایمان داشته باشید. ایمان شما را سبک‌تر می‌کند.

زن: آقای کشیش! شما نباید تصور کنید که او آدم بی‌ایمانی است. او همیشه در مراسم عشاء ربانی شرکت می‌کرد. (به شوهرش با تأکید.) آقای کشیش خیال می‌کنند تو به چیزی اعتقاد نداری، اما تو اعتقاد داری، نیست؟

محتضر: بله...

ـ سکوت. ـ

محتضر: در این‌جا چیزی وجود ندارد.

کشیش: مقصودتان از این حرف چیست؟ در این‌جا دیگر چیزی وجود ندارد؟

محتضر: وجود ندارد دیگر، این‌طور نیست؟ مقصودم این است اگر چیزی وجود داشته باشد...

کشیش: چه چیزی باید وجود داشته باشد؟

محتضر: یک چیزی.

کشیش: اما شما که صاحب زن مهربان و پسرتان بوده‌اید.

زن: ماها را که داشتی، مگر نه؟

محتضر: بله...

ـ سکوت. ـ

محتضر: من می‌گویم اگر توی زندگی یک خبری بود...

کشیش: شاید مقصودتان را درست نمی‌فهمم. مطمئنن مقصودتان این است که زندگی‌تان تنها مشحون از کار و زحمت بوده است؟

محتضر: (به اطرافش نگاه می‌کند تا چشمش به پسرش می‌افتد.) و حالا برای این‌ها بهتر می‌شود.

کشیش: جوانان را می‌گویید؟ امیدواریم.

محتضر: اگر ما یک قایق موتوری داشتیم...

زن: بی‌خود خودت را ناراحت نکن!

کشیش: شما نباید در این لحظه با این نوع چیزها فکرتان را مشغول کنید.

محتضر: مجبورم.

زن: زندگی ما یک‌طوری خواهد گذشت.

محتضر: ولی ممکن است جنگ بشود.

زن: حالا وقت این حرف‌ها نیست. (رو به کشیش.) این اواخر همه‌اش درباره‌ی جنگ با پسرمان حرف می‌زند. سر این موضوع با هم اختلاف پیدا کرده‌اند.

ـ کشیش به پسر نگاه می‌کند. ـ

پسر: او به نهضت اعتقادی ندارد.

محتضر: به من بگویید که آیا او، در آسمان، می‌خواهد که جنگ بشود؟

کشیش: (با اکراه.) در کتاب آمده است که: رستگاری با صلح‌جویان است.

محتضر: ولی اگر جنگ بشود...

پسر: پیشوا جنگ نمی‌خواهد.

ـ محتضر دستش را، هنگام پس‌کشیدن، تکان بزرگی می‌دهد. ـ

محتضر: اگر با وجود این جنگ بشود...

ـ پسر می‌خواهد چیزی بگوید. ـ

زن: حالا دیگر ساکت شو!

محتضر: (به کشیش، در حالی که به پسرش اشاره می‌کند.) درباره‌ی رستگاری صلح‌جویان که قبلن گفتید، چیزی برای‌اش بگویید.

کشیش: فراموش نکنید که سرنوشت همه‌ی ما در دست خداوند است.

محتضر: برای‌اش می‌گویید؟

زن: آقای کشیش که نمی‌توانند کاری علیه جنگ بکنند، عاقل باش! در این سال و زمانه از این حرف‌ها نباید زد، این‌طور نیست آقای کشیش؟

محتضر: شما خودتان می‌دانید که همه‌شان حقه‌بازند. من نمی‌توانم برای قایقم موتور بخرم. برای این‌که موتورها را برای طیاره‌ها‌ی‌شان لازم دارند. برای جنگ، برای کشت‌وکشتار؛ و من وقتی هوا توفانی است نمی‌توانم خودم را به ساحل برسانم، برای‌ این‌که موتور ندارم، این‌ها دروغ می‌گویند! می‌خواهند جنگ راه بیندازند.!

ـ بی‌حال به پس می‌افتد. ـ

زن: (با عجله و ترسان کاسه‌ی پر از آب را نزدیک او می‌برد و با پارچه‌ی خیس عرق او را پاک می‌کند.) به این حرف‌ها گوش ندهید. او دیگر حالیش نیست که چه می‌گوید.

کشیش: آقای کلارن! سعی کنید آرام بشوید.

محتضر: درباره‌ی صلح‌جویان برای‌اش می‌گویید؟

کشیش: او خودش می‌تواند بخواند. در این‌باره به قدر کافی در موعظه‌ی مسیح بر بالای کوه گفته شده است.

محتضر: او می‌گوید: این حرف‌ها را یک یهودی زده، و مزخرف است.

زن: دوباره از سر نگیر! او مقصودش این نیست. فقط از رفقا و همکارانش چیزهایی شنیده.

محتضر: بله. (رو به کشیش.) مزخرف است؟

زن: (نگاهی آمیخته با ترس به پسرش می‌کند.) هانِس، چرا می‌خواهی آقای کشیش را بیچاره کنی؟ تو نباید این سؤال را بکنی!

پسر: چرا نباید سؤال کند؟

محتضر: مزخرف است یا نه؟

کشیش: (پس از سکوتی دراز، ناراحت و با اکراه.) غیر از آن در کتاب آمده است: آنچه را که متعلق به خداست،‌ به خدا و آنچه را که متعلق به قیصر است، به قیصر بدهید.

ـ محتضر به پس می‌افتد. زن پارچه‌ی خیس را روی پیشانی او می‌گذارد. ـ


 برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی

برشت، ترس و نکبت رایش سوم/کمکِ زمستانی

مأمورینِ کمکِ زمستانی

پرچم و شیپور به کف

برای دریافت کهنه‌پاره

و ته‌سفره

به خانه‌ی فقرا می‌آیند

تا مایه‌ی غروری به دست آرند.

 

برای همسایه‌ی فقیر دیگر.

تا شکایتی نشود

دستِ برادرکُش

به هدیه‌ای دراز می‌شود

اما

سلام و صدقه در گلو گیر می‌کند.

 

شهر کارلز روهه، ۱۹۳۷. آپارتمان زنی سالخورده. او با دخترش که به دیدنش آمده کنار میز ایستاده‌اند. دو نفر عضو اس‌آ بسته‌ی "کمکِ زمستانی" را برای او آورده‌اند.

 

اس‌آی اولی: بیا مادر! این را پیشوا برای‌تان فرستاده.

اس‌آی دومی: که فکر نکنید او در فکر شما نیست.

زن پیر: متشکرم! متشکرم! سیب‌زمینی، ارنا! یک بلوز پشمی و سیب.

اس‌آی اولی: و یک نامه از پیشوا که یک چیزی هم توی‌اش است. بازش کنید!

زن پیر: (نامه را باز می‌کند.) پنج مارک! حالا دیگر چه می‌گویی! ارنا!

اس‌آی دومی: کمکِ زمستانی است!

زن پیر: جوان یک سیب بردارید. شما هم همین‌طور. برای این‌که این‌ها را آورده‌اید و از این همه پله بالا آمده‌اید. چیز دیگری که بتوانم تعارف کنم توی خانه ندارم. خودم هم یکی می‌خورم.

ـ به سیب گاز می‌زند. همه غیر از زن جوان مشغول خوردن سیب می‌شوند. ـ

زن پیر: تو چرا نمی‌خوری، ارنا! چرا معطلی؟ حالا می‌بینی که آن‌طورها هم که شوهرت می‌گوید نیست.

اس‌آی اولی: شوهرش چه می‌گوید؟

زن جوان: او چیزی نمی‌گوید. پیرزن مزخرف می‌گوید.

زن پیر: این‌طور نیست، همین حرفش هم یاوه است. البته حرف‌های مخصوصی نمی‌زند. می‌دانید، همان‌هایی که همه می‌گویند: مثلن این‌که قیمت‌ها اخیرن کمی بالا رفته‌اند. (با سیب در دست به دخترش اشاره می‌کند.) و او هم از روی دفترچه‌ی مخارجش دقیقن حساب کرده که امسال صدوبیست‌وسه مارک بیش‌تر از سال گذشته پول غذا داده‌اند، این‌طور نیست، ارنا؟ (او متوجه می‌شود که اس‌آها از این حرف خوش‌شان نیامده است.) اما من فکر می‌کنم علتش تجدید تسلیحات باشد. نیست؟ چطور شد؟ حرف بدی زدم؟

اس‌آی اولی: دفترچه‌‌ی حساب‌تان را کجا گذاشته‌اید، خانم؟

اس‌آی دومی: و به چه کسانی تا به حال آن را نشان داده‌اید؟

زن جوان: توی خانه است، و به کسی نشان نداده‌ام.

زن پیر: نوشتن مخارج خانه توی کتابچه که دلیل نمی‌شود، نیست؟

اس‌آی اولی: و این‌که او با بوق و کرنا این مزخرفات را شایع می‌کند. آن هم دلیل نمی‌شود، ها؟

اس‌آی دومی: موقعی هم که وارد می‌شدم، نشنیدم که یک هایل هیتلر حسابی بگوید. تو چطور؟

زن پیر: او هایل هیتلر گفت، من هم همیشه می‌گویم. هایل هیتلر!

اس‌آی دومی: آلبرت، جایی که آمده‌ایم یک لانه‌ی قشنگ مارکسیستی است. دفترچه را باید از نزدیک ببینیم. همراه ما بیایید. برویم خانه‌تان.

ـ بازوی زن جوان را می‌گیرد. ـ

زن پیر: او سه‌ماهه آبستن است! شما نمی‌توانید... آن‌ها کاری نخواهند کرد، ارنا! مگر ندیدی هدیه آوردند و سیب هم خوردند. او هایل هیتلر گفت. من چه‌کار می‌توانم بکنم؟ هایل هیتلر! هایل هیتلر!

ـ او سیب را بالا می‌آورد. اس‌آها دخترش را می‌برند. ـ

زن پیر: (در حالی که هنوز استفراغ می‌کند.) هایل هیتلر! هایل هیتلر!


برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی

برشت، ترس و نکبت رایش سوم/صندوق

با تابوت‌های سربی می‌آیند

که در آن پنهان کرده‌اند

از انسانی تسلیم‌ناشده

ـ که در نبردِ طبقاتی برای زندگی بهتر

جنگیده ـ

چیزی را که ساخته‌اند.

 

شهر اِسِن، ۱۹۳۴. آپارتمان کارگری. یک زن با دو بچه. همچنین یک کارگر جوان با همسرش که به دیدن آن‌ها آمده‌اند. زن گریه می‌کند. از پله‌ها صدای پا می‌آید. درِ آپارتمان باز است.

 

زن: او فقط گفته بود: مزدی که می‌دهند بخور و نمیر است. این حرف حقیقت دارد. بچه‌ی بزرگم مسلول است و ما نمی‌توانیم برای‌اش شیر بخریم. به ‌خاطر این حرف که نمی‌توانند این بلا را به سرش بیاورند.

ـ مأمورین اس‌آ صندوق بزرگی را به داخل می‌آورند و روی زمین می‌گذارند. ـ

مأمورین اس‌آ: حالا دیگر تئاتر در نیاورید. هر آدمی ممکن است سینه‌پهلو بکند. این اسناد و مدارکش است، کم‌وکسری ندارد. و یادتان باشد که حرکات احمقانه نکنید.

ـ مأمورین اس‌آ خارج می‌شوند. ـ

یک بچه: مادر! بابا توی صندوق است؟

کارگر: (نزدیک صندوق آمده است.) سربی است.

بچه: نمی‌شود بازش کرد؟

کارگر: (با شتاب.) چرا نمی‌شود؟ جعبه‌ی ابزار کجاست؟

ـ به دنبال ابزار می‌گردد. زن جوانش کوشش می‌کند او را منصرف کند. ـ

زن جوان: باز نکن، هانز! فایده‌اش فقط این است که تو را هم ببرند.

کارگر: می‌خواهم ببینم چه بلایی سرش آورده‌اند. آن‌ها می‌ترسند که آدم این را ببیند، وگرنه لازم نبود توی صندوق سربی بگذارندش. ولم کن!

زن جوان: من نمی‌گذارم. نشنیدی چه گفتند؟

کارگر: آدم اجازه این را هم ندارد که او را یک‌بار دیگر ببیند؟

زن: (دست بچه‌های‌اش را می‌گیرد و به طرف صندوق می‌رود.) من یک برادر دارم که می‌توانند او را هم ببرند، هانز! تو را هم می‌توانند ببرند. احتیاجی به باز کردن صندوق نیست. لازم نیست که ما حتمن او را ببینیم. ما او را فراموش نخواهیم کرد.


برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی

برشت، ترس و نکبت رایش سوم/کفش‌های سیاه

یتیمان و بیوگان می‌آیند

به آنان هم عهد سپرده‌اند که

روزگار بهتری فرامی‌رسد.

فعلن باید فداکار باشند و مالیات بپردازند

چون گوشت را گران کرده‌اند.

دوران آسایش دور است.

 

شهر بیترفلد، 1935. آشپزخانه‌ی یک آپارتمان کارگری. مادر مشغول پوست‌کندن سیب‌زمینی است. دختر سیزده‌ساله‌اش تکلیفِ مدرسه‌اش را انجام می‌دهد.

 

دختر: مادر، دوفنیک را به من می‌دهی؟

مادر: برای «جوانان هیتلر» می‌خواهی؟

دختر: بله.

مادر: فعلن که ندارم.

دختر: اگر من هفته‌ای دوفنیک را ندهم، مرا تابستان به ده نمی‌فرستند. معلم‌مان می‌گفت که: هیتلر می‌خواهد شهر و ده یکدیگر را بشناسند. شهری‌ها باید به دهاتی‌ها نزدیک‌تر بشوند. در این صورت باید دوفنیک را بدهم.

مادر: یک فکری خواهم کرد.

دختر: عالی است، مادر من هم در سیب‌زمینی پوست‌کندن کمکت می‌کنم. ده عالی است، نیست؟ غذای حسابی به آدم می‌دهند. معلم‌مان سر ورزش به من گفت از شکم بزرگم معلوم است که زیاد سیب‌زمینی می‌خورم.

مادر: تو اصلن شکم نداری.

دختر: حالا ندارم، اما سال قبل داشتم، آن‌وقت هم زیاد بزرگ نبود.

مادر: شاید توانستم کمی دل و روده پیدا کنم.

دختر: به من توی مدرسه نانک می‌دهند. ولی گیر تو نمی‌آید. برتا می‌گفت توی دهی که بوده، حتا پیه‌ی غاز داشتند که روی نان می‌مالیدند. بعضی وقت‌ها هم گوشت می‌خوردند. عالی است؟

مادر: خیلی.

دختر: هوای پاکش را بگو.

مادر: برتا توی ده مجبور نبوده که کار بکند؟

دختر: چرا، اما حسابی می‌خورده. ولی می‌گفت مردک دهاتی صاحبخانه مزاحمش می‌شده.

مادر: چطور؟

دختر: آخ، هیچی، فقط مزاحمش می‌شده.

مادر: آهان.

دختر: ولی برتا از من بزرگ‌تر بوده، یک سال بزرگ‌تر.

مادر: کارهای مدرسه‌ات را بکن!

سکوت، بعد:

دختر: مجبورم که کفش‌های سیاه و کهنه‌ی خیریه‌ را بپوشم؟

مادر: چرا مجبور باشی، یک جفت دیگر که داری.

دختر: چون کف این‌ها سوراخ شده این سؤال را کردم.

مادر: ولی هوا بارانی و زمین خیس است.

دختر: کاغذ توی‌اش می‌گذارم، آب پس نمی‌دهد.

مادر: کاغذ فایده ندارد، اگر سوراخ شده باشد باید نیم‌تخت انداخت.

دختر: پولش زیاد می‌شود.

مادر: از کفش‌های خیریه چرا خوشت نمی‌آید؟

دختر: همین‌طوری.

مادر: برای این‌که ساقه دارد؟

دختر: دیدی، خودت هم این را می‌گویی!

مادر: فقط یک کمی فرمش قدیمی است.

دختر: می‌گویی باید بپوشمش؟

مادر: اگر خوشت نمی‌آید، مجبور نیستی.

دختر: خیال می‌کنی من از خودراضی هستم؟

مادر: نه، فقط داری بزرگ می‌شوی.

سکوت، بعد:

دختر: دوفنیک را به من می‌دهی؟ من می‌خواهم حتمن به ده بروم.

مادر: (شمرده.) برای این‌کار پول ندارم.


برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی