نمایشنامه‌نویسی، لاجوس اگری

هر چیز در جهت مخالف خود سیر می‌کند و جلو می‌رود. زمان حال به زمان گذشته و زمان آینده به زمان حال تغییر می‌یابد. در جهان چیزی نمی‌توان یافت که حرکت و جنبش نداشته باشد.

بقا و هستی کلیه‌ی موجودات بستگی تامی به این گردش و حرکت و تغییر دارد. هر چیز در طی تغییر و تحولی که پیدا می‌کند گاهی به صورت مخالف خود درمی‌آید. قوه‌ی مخالف هر شیء در خود آن شی‌ء است. تغییر، خود قوه و قدرتی است که اشیاء را وادار به حرکت و جنبش می‌کند و در نتیجه‌ی همین حرکت و جنبش آن شیء به صورت و شکل دیگر درمی‌‌آید.

زمانِ گذشته حال می‌شود و هر دو زمان در زمان آینده مؤثر می‌گردد. زندگی جدید نتیجه‌ی زندگی گذشته است. به عبارت دیگر زندگی جدید حاصل و ترکیبی است از زندگی گذشته به اضافه‌ی قوه‌ی مخالفی که موجب اضمحلال آن گردیده است. این مخالفت که موجب بروز تغییر و تحول است لاینقطع ادامه دارد.

بشر در راه پُرپیچ و خم اضداد و تناقض‌ها سرگردان است. اول نقشه‌ای طرح می‌کند ولی طولی نمی‌کشد که درصدد طرح نقشه‌ی دیگر برمی‌آید. در عین حالی که عشق می‌ورزد اظهار تنفر می‌کند. مردی که بار فشار و شکنجه را تحمل کرده و خفت کشیده و به زمین خورده است باز به کسانی که باعث رنج و شکنجه‌ی او شده‌اند و او را خفیف کرده و به زمین کوبیده‌اند اظهار علاقه و تمایل و تفاهم می‌کند.

چگونه ممکن است این تناقضات را تشریح کرد؟

چرا مردی که با شما اظهار دوستی و صمیمت می‌کند دشمن شما می‌شود؟

چرا پسران و دختران بدخواهِ پدر و مادر می‌شوند؟

پسری از خانه فرار می‌کند برای این‌که مادرش اصرار کرده است خانه‌ی محقر و تاریک، بعنی جایی را که خود در آن زندگی می‌کند جارو کند. این جوان از جارو کردنِ خانه‌ی خود گریزان و بیزار است ولی حاضر است در خانه‌ی بزرگ‌تری به عنوان سرایدار استخدام شود و وظیفه‌ی او این باشد که اتاق‌های بزرگ و راهروها را شبانه‌روز جارو کند. چرا؟

یک دختر دوازده‌ساله با مردی پنجاه‌ساله ازدواج می‌کند و از روی کمال صداقت و صمیمت از زندگی خود راضی است. دزدی به یک فرد صالح و میهن‌دوست مبدل می‌شود و یک مرد توانا و متمکن، غارتگر اموال مردم می‌گردد. دختر یک خانواده‌ی محترم و روحانی در منجلاب فحشا و بی‌عصمتی غوطه‌ور می‌شود. چرا؟

در ظاهر تمام این مثال‌ها و نمونه‌هایی که ذکر کردیم همان چیزی است که ما آن را معنای زندگی یا «اسرار خلقت» می‌نامیم. ولی همه‌ی این تناقضات را از طریق بحث و جدل یعنی به صورت دیالکتیک می‌توان تشریح کرد. کار بسیار مشکلی است ولی امکان‌پذیر می‌باشد. فقط باید به‌خاطر بیاوریم که اگر معارضه و مخالفتی نبود حرکت و جنبشی پیدا نمی‌شد و زندگی معنی نداشت. حقیقت عالم بدون مخالفت ابدن میسر نمی‌شود. آسمان و زمین و ستاره‌ها و ماه به‌وجود نمی‌آمد. ما هم وجود پیدا نمی‌کردیم. هگل در کتاب خود به نام «علم منطق» می‌گوید:

"اشیاء تنها به‌خاطر این‌که مرکب از اضداد هستند به حرکت و جنبش درمی‌آیند و نیرو می‌گیرند و از خود بروز فاعلیت می‌کنند. این فلسفه‌ی تمام جنبش‌ها و نهضت‌ها و تحول‌ها است."

 

مکالمه عمومن سه مرحله دارد که همین سه مرحله موجب حرکت و پیشرفت آن می‌شود.

اول بیان و معرفیِ اصل مطلب که آن را فرض یا «برنهاد»* می‌نامیم. بعد پیدا‌کردنِ حکم متضاد یا متناقض که آن را «برابرنهاد»** می‌گوییم. برابرنهاد ضد یا نقطه‌ی مقابل برنهاد است. در نتیجه‌ی برابر نهادن و مقایسه‌کردن این دو حکم، فرض اصلی ثابت می‌گردد و حکم یا قضیه‌ی ثالثی به‌وجود می‌آید که آن را به فارسی ترکیب یا «هم‌نهاد»*** می‌خوانیم زیرا نتیجه‌ای است از ترکیب فرض اصلی و فرض مخالف آن.

 
These *

 Antithese **

                                                       Synthese ***

رمان پلیسی، قتل در کمیته‌ی مرکزی

ماجرای رمان، کاوشگری برای قتل گاریدو، دبیر کل حزب کمونیست اسپانیا، است. دبیر کل در یک اتاق در بسته، در یک جلسه‌ی رسمی که غیر از اعضای حزب آن‌جا نبودند به قتل می‌رسد. یک لحظه برق قطع می‌شود. لحظه‌ی بعد حضار در روشنایی می‌بینند صحنه عوض شده است. گاریدو سرش را روی پوشه‌ها گذاشته با "سری یک‌ور که دهان باز و چشم‌های‌اش را، که از  شیشه‌های کلفتِ عینکِ سُرخورده بر پیشانی‌اش هم کدرتر می‌نمودند، به تماشا می‌گذاشت." مأمور تحقیقی که از طرف دولت گمارده می‌شود مورد قبول حزب نیست بنابر این خودِ حزب "کاروایو" کمونیست سابق را به عنوان کاراگاه خصوصی استخدام می‌کند تا به صورت مستقل و به موازات گماشته‌ی دولتی قاتل را شناسایی کند.

شیوه‌ی روایت دانای کل در این رمان قابل توجه است. یک نمونه از شیوه‌ی روایتی را از متن کتاب آورده‌ام که مدام بین توصیفِ زمانِ حال، توضیح/اطلاع‌‌رسانیِ راوی، بازگشت‌به‌گذشته، فضاسازی و گفتگوی تلفنی و حضوری در زمانِ حال و گذشته، در چرخش است.

""کاروایو" بعد از چانه‌زنی و تعیین نرخ و قبول مأموریت باید از بارسلون به مادرید برود. شب قبل از رفتن به مادرید با "سالواتلا" ـ از اعضای کمیته‌ی مرکزی ـ تماس می‌گیرد و او را به خانه‌اش دعوت می‌کند:

در فاصله‌ی بین ماهی قود لذیذ، بازمانده‌ی ماهی‌های قود اسطوره‌‌ای قبل از جنگ داخلی که از ترانووا به رستوران‌های بارسلون می‌رسیدند، و یک پُرس سیرابی با لوبیا، کاروایو به مقر کمیته‌ی مرکزی «حسمک» تلفن زد و سالواتلا را خواست.

ـ فردا، صبح زود می‌روم مادرید، اما میل داشتم قبلش در آرامش با شما حرف بزنم. دعوت‌تان می‌کنم شام بیایید منزل من.

مخاطبش شب پُرمشغله‌ای داشت. باید مصوبه‌های آخرین کمیته‌ی مرکزی را برای گروه‌های حزبی حومه توضیح می‌داد و بعد متن سخنرانی‌اش درباره‌ی پیش‌‌نویس‌ قانونیِ انتخاباتی را که دو روز دیگر در پارلمان کاتالونیا به بحث گذاشته می‌شد آماده می‌کرد.

ـ از این گذشته، مجسم کنید جلسه‌ی گروه‌های حزبی، بعد از قتل گاریدو، چه وضعی می‌تواند داشته باشد!

ـ گمانم برای ترتیب امور اولویت وجود داشته باشد و گفتگو راجع به مأموریت من فعلن بر سایر کارها تقدم دارد.

ـ صد البته.

ـ علاوه بر این، خیال داشتم یک جور برنج با میوه‌های دریایی درست کنم که خیلی شبیه برنج آرثاک از آب درمی‌آید.

ـ آرثاک با صدف درستش می‌کند.

ـ همین‌طور هم با حلزون.

ـ بعید نیست برنج خیلی جالب بشود. به جلسه‌های گروه‌های حزبی سر می‌زنم و بعد دعوت‌تان را قبول می‌کنم.

ـ محکومیم با هم کنار بیاییم.

سالواتلا را راهنمایی کرد چطور از کوتاه‌ترین مسیر به منزلش بیاید. بی‌آن‌که تلفن را به زنی بسپارد که با زلف پریشان و چشمان غضب‌آلود و سنگین از ریمل تحت فشار قرارش داده بود که عجله کند، شماره‌ی خانه‌ی وکیل و همسایه‌اش، فوستر را گرفت.

ـ حوصله داری با یک کمونیست شام بخوری؟

ـ بستگی دارد شام چی باشد.

ـ برنج با میوه‌های دریایی.

ـ نوشیدنی چی؟

ـ «بینیا اسمرالدا» یا «واترو»، بر حسب این‌که حال‌وهوای نوجوانی داشته باشی یا میان‌سالی و پختگی.

ـ نوجوانی تا دم مرگ!

ـ پس «بینیا اسمرالدا» به‌ت می‌دهم.

ـ این یارو کمونیسته از جناح موی‌دماغ است یا از جناح دلتنگی؟

ـ از جناح خوش‌خوراکی و غذاشناسی.

ـ واسه کسب رأی چه‌کارها که نمی‌کنند! می‌آیم. اسموکینگ بپوشم؟

ـ نع! کت‌وشلوار تیره.

برخلاف همه اصول خوش‌ذائقگی، کاروایو تصمیم گرفت، قبل از خداحافظی از آن محله، در بستنی‌فروشی خیابان پارلامنتو یک لیوان اورچاتا بنوشد؛ آن‌جا بهترین اورچاتای بارسلون را داشت. اما خالی بود، چاه‌های فلزی اورچاتا خشک بودند، دکه با دیوارهای پوشیده از کاشی، در آن غروب تاریک، زیر نور نئون، به آبریزگاه عمومی‌ای خلوت می‌ماند. به خیابان ثرا پهن پیچید، از کنار کولی‌هایی که چهارپایه‌ها و فنجان‌های قهوه مخلوط با کنیاک‌شان را به بارهای روندا و نبش خیابان سالبادورس منتقل کرده بودند گذشت. همان کولی‌ها یا فرزندان همان کولی‌هایی بودند که، در دهه چهل، آن‌ها را هنگام رقص و تنازع بقا مقابل درهای بار «مورنو» یا «آلوخاس»، از بالکن عمارتی تماشا می‌کرد، که در ۱۸۴۶ ینا شده بود، یعنی دو سال قبل از انتشار «مانیفست حزب کمونیست»، و از خوش‌بینی تاریخی کاملن علنی و تردیدناپذیر سازنده‌اش خبر می‌داد. خیابان ثرا پهن دوشاخه می‌شد: بوتیا و ثرا باریک، که سینما پادرو سابق، پاتوق پیرمردها و کولی‌ها و بچه‌ها، و سینماتک فعلی آن‌جا بود. محله پادرو چی بود و چی شده بود، مملو از مهاجران چهارگوشه‌ی دنیا: گینه‌ای‌ها، شیلیایی‌ها، اروگوئه‌ای‌ها، پسران تازه‌سال و دختران نوشکفته‌ی مصرف‌کننده‌ی ماری‌جوانا و جویای روابط انسانی گوناگون و متنوع، کتاب‌فروشی‌های ضدفرهنگی، محل همزیستی نوشته‌های هرمان هسه نازی و فلان جوکی اهل درقوزآباد؛ از وقتی قاچاق‌فروش‌های خیابانی و پپای شانسی‌فروش، ملکه بخت‌آزمایی، از آن‌جا رفته بودند بی‌آن‌که هیچ میراث قهرمانانه‌ای، جز حوضچه و فواره پادرو، نمازخانه‌ی سبک رومی و نیمه‌ویران و نیمه‌پنهان بین دبیرستان محله و خیاط‌خانه باقی بگذراند، محله لخت به‌نظر می‌رسید؛ محراب نمازخانه سابقن دکه‌ی دخانیات و آهنگری و مغازه کاپوت‌فروشی «لاپاخاریتا» بود، که کماکان به فعالیتش ادامه می‌داد و می‌شد آن را جزو ابنیه‌ی تاریخی و برخوردار از اهمیت ملی تلقی کرد، به شرط آن‌که ژوردی پوژول، رییس ژنرالیتات کاتالونیا، به تقاضای کتبی کاروایو در این مورد، که خیال داشت در اولین فرصت آن را برای‌اش ارسال دارد، ترتیب‌اثر دهد.


قتل در کمیته‌ی مرکزی، مانوئل بانکث مونتالبان، کاوه میرعباسی، انتشارات نیلوفر