برگمان ، گفتگو درباره‌ی تئاتر

 David Mamet: تماشاگر به تئاتر آمده است تا آگاهانه دچار توهم شود.


برگمان: تجربه‌های من اهمیت اشاراتِ ساده را در تئاتر به من آموخته است. فرض کنید شما بازیگرید و این صندلی قراضه را برمی‌دارید و آن را روی میز می‌گذارید (همین کار را عینن انجام می‌دهد). سپس به تماشاگران می‌گویید: «دوستان عزیز، ممکن است شما فکر کنید که این صندلی قراضه است، ولی اشتباه می‌کنید. این زیباترین و گران‌قیمت‌ترین صندلی شناخته‌شده در جهان است که با لایه‌هایی از طلا و الماس پوشانده شده است. این صندلی شش‌هزار سال پیش برای بانویِ کوچک امپراتور در چین ساخته شده، و او در حالی که روی این صندلی نشسته بود از دنیا رفت، و با همین صندلی او را دفن کردند. این صندلی که با عمری شش‌هزار ساله بسیار شکننده است، حالا، این‌جاست. اینک شما برای چند لحظه از آن مواظبت کنید. چون من باید برای چند لحظه این اتاق را ترک کنم.»

شما خارج می‌شوید و لحظاتی بعد بازیگر دیگری به عنوان یک فرد رذل وارد می‌شود و با لگد صندلی را به این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کند و تماشاگران با نفرت از این فرد، ناراحت و دلواپس می‌شوند، زیرا آن‌ها گفته‌های شما را پذیرفته‌اند و احساس ویژه‌ای نسبت به این صندلی پیدا کرده‌اند. تئاتر این‌گونه عمل می‌کند.

ف. مارکز: و هر نوع صندلی، حتا یک صندلی کاملن ساده نیز همین کار را انجام می‌دهد؟

برگمان: البته، هر نوعی از صندلی می‌تواند باشد. شکسپیر متوجه این موضوع بود. او هرگز توضیح صحنه‌ی دقیق و مشخصی به شما نمی‌دهد. نمی‌گوید که این صحنه یک کوچه است یا یک کوهستان، یا بخشی از یک جنگل. اما ناگهان بازیگران در زیر نور خورشید (چون همیشه نمایش در نور روز اجرا می‌شد). با در دست داشتن مشعل‌های روشن به روی صحنه می‌آیند و چهار نوازنده‌ی اُبوا (شهنا) که در جایگاه مخصوص نوازندگان نشسته‌اند ملودی کوتاهی می‌نوازند، و همه‌ی تماشاگران بلافاصله می‌فهمند که الان شب است. از این جذاب‌تر نمی‌شود.


(بازیگری و کارگردانی در تئاتر و سینما، اینگمار برگمان، احمد دامود)

برشت، تعبیری از هملت

عصر عصر جنایات طبقات چیره است.

اینک چه چیزی را باید بیگانه کرد، و به چه طریق، بستگی دارد به تعبیری که قرار است به کل واقعه بدهیم تا تئاتر بتواند از عهده‌ی ایفای نقش مدافع سرسخت علایق عصر ما بر بیاید. تعبیری از این دست را می‌توان در مورد نمایشنامه‌ی «هملت» مثال زد. با توجه به عصر خونین و تاریکی که من این سطور را در آن می‌نویسم ـ عصر جنایات طبقات چیره، عصری که در آن دم‌به‌دم از عقل سوء‌استفاده می‌کنند و در قدرتش شک دارند ـ ، مضمون این نمایشنامه را به عقیده‌ی من به این صورت می‌توان تعبیر کرد:

عصر عصر جنگاوران است. پدر هملت، شاه دانمارک، طی جنگ غارتگرانه‌‌ای بر شاه نروژ پیروز شده و او را کشته است. وقتی فورتینبراس، پسر شاه نروژ مقدمات جنگ تازه‌ای را فراهم می‌آورد، شاه دانمارک کشته می‌شود، ولی به‌دست برادرش، برادران شاهان مقتول، که به‌سلطنت رسیده‌اند، با توافق در این‌که سپاهیان نروژ مجاز باشند، به قصد لشکرکشی به لهستان و غارت آن، از سرزمین دانمارک بگذرند، از جنگ فیمابین جلوگیری می‌کنند. ولی در این میان، روح پدر جنگجوی هملت جوان، از او می‌خواهد که انتقام جنایتی را که بر او رفته است بگیرد. هملت در ابتدا مردد است در این‌‌که عملی خونین را با عمل خونین دیگری پاسخ بدهد، و حتا می‌رود که جلای وطن کند. در ساحل دریا به فورتینبراس جوان برمی‌خورد که با لشکریانش راهی لهستان است. تحت تأثیر این عمل جنگاورانه، که برای او نمونه‌ای می‌شود، مراجعت می‌کند و در یک کشتار وحشیانه، عمو و مادر خود را به قتل می‌رساند، و بی‌آن‌که اعتنایی داشته باشد به این‌که از این رهگذر، کشورش به‌دست نروژی‌ها می‌افتد، خودش هم انتحار می‌‌کند. در رویدادهای این نمایشنامه، جوانی را می‌بینیم که از اصول مکتب عقلانی جدیدی که دور از سرزمینش، در دانشگاه وبتنبرگ کسب کرده بی‌نتیجه‌ترین استفاده‌ها را می‌کند. این «عقل»، در نظام فئودالی وطنش فقط و فقط سد راه اوست. عقل او، که در مواجهه با اعمال نامعقول واقعیت دنیای خارج هیچ جنبه‌ی معطوف به عملی ندارد، او را قربانی اسفبار تعارضی می‌کند که میان این نوع تعقل و آن نوع عمل هست. این تعبیر، که تنها یکی از تعبیرهای ممکن نمایشنامه‌ی «هملت» است، به نظر من می‌تواند علاقه‌ی تماشاگران عصر ما را به‌خود جلب کند.


(درباره‌ی تئاتر، برتولت برشت، فرامرز بهزاد)

مرا به اسم شوهرم صدا بزن.

در ازل، پیش از آن‌‌که چیزی پدید آید، «کلمه» وجود داشت. و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده، و خود او خداست. (کتاب مقدس، عهد جدید، یوحنا، سرگذشت عیسا مسیح)


در یکی از محله‌های پایین‌شهر با زوج جوانی همسایه بودم. آن‌ها طبقه‌ی پایین‌ خانه بودند و من طبقه‌ی بالا. برخلاف منش و شخصیت آدم‌های مذهبی با وجودی که زن جوان نماز می‌خواند آدم‌های خون‌گرمی بودند. یک روز هوا ابری بود و بوی باران می‌آمد زن جوان کاسه‌به‌دست آمد و گفت: این را بگذار روی پشت‌بام. با تعجب نگاهش کردم. گفت: اولین ‌باران تابستان خاصیت‌ دارد. لبخند زدم که یعنی چی؟ گفت: می‌خواهم بدهم به نرگس بخورد هوشش خوب می‌شود.

رابطه‌ی ما مثل همسایه‌های قدیم بود. وقتی برای چند روزی نبودند کلید خانه را به من می‌دادند تا گلدان‌ها و باغچه‌ی حیاط کوچولوشان را آب بدهم یا اگر فیوز پرید آن بالا در ظلمات نمانم. من هم یک کلید به آن‌‌ها داده بودم تا اگر کلیدم توی خانه جا ماند یا گم شد پشت در نمانم کار به کلیدساز و بیا و برو نکشد. هر وقت تلفن آن‌ها قطع می‌شد می‌آمدند اتاق من زنگ می‌زدند.

ما سه عید نوروز همسایه بودیم وقت خانه‌تکانی زن جوان لباس‌ها و ملافه‌ها را می‌آورد روی پشت‌بام پهن می‌کرد. فرش ماشینی‌شان را می‌دادند قالی‌شویی. یکبار پدر و مادرم آمده بودند. مادر یک‌دست چینی گل‌سرخی گذاشت رو دست پدرم که الا و بلا باید برای همسایه‌اش کادو ببریم. شام دعوت شدیم و به شب‌نشینی رفتیم. خلاصه جای شما خالی. آن شب زن جوان یک سی‌دی جدید خریده بود و همه با هم نگاه کردیم. بعد، از من خواست ویندووزشان را عوض کنم. می‌گفت دیر بالا می‌آید.

یک روز نزدیک غروب، گفتگویی بین من و زن پیش آمد. هیچ‌کس هم نبود نمی‌دانم چطور شد دم در ایستادیم یادم نیست از چه حرف زدیم. چیزی که برای‌ام مهم بود به یادم مانده. از او پرسیدم: اسمت چیه؟ لبخند زد. لبخندی با ته‌رنگی از عشوه و نازی کم‌رنگ. دوباره پرسیدم: اسم‌تون، اسم‌تون چیه؟ دوباره لبخند زد و کمی بفهمی‌نفهمی خودش را عقب کشید. من ابروها را بالا دادم و نیشخند زدم تیز نگاهش کردم گفتم: آها، خانم محسنی. کمی شانه‌های‌اش را پایین و بالا کرد نامحسوس جلو آمد و با لبخند گفت: بله، درسته. چند دقیقه بعد صحبت‌مان تمام شد. گفتم: به آقای محسنی سلام برسان.

از پله‌ها بالا می‌رفتم. چیزی را که مدت‌ها پیش خوانده بودم گنگ و مبهم به خاطر می‌آوردم... وقتی به اتاق رسیدم نشستم و سیگاری روشن کردم. آرام آرام یادم آمد چه و کجا خوانده بودم:

«کوشش مردم ابتدایی برای کتمان نام خود از دشمنان، نمونه‌ی دیگری است از جادوی لفظی... بومیان نی‌یاس (Nias) باور داشتند که دیوان با دانستن نام یک فرد، می‌توانند او را بیازارند. پس در موارد خطر اصلن نام یکدیگر را بر لب نمی‌آوردند و همواره در کتمان نام کودکان که زودتر از سال‌داران اسیر دیوان می‌شوند، می‌کوشیدند. بومیان شمال آمریکا هم درباره‌ی اختفا و تغییر نام خود مقررات و تشریفات غریبی داشتند... در بین اقوام اروپایی افسانه‌های بسیاری هست حاکی از این‌که یک شاهزاده مجبور است به کشف نامی سرّی نایل آید تا وصال محبوب دست دهد.»(*)

بعد فکر کردم من در چه دوره‌ای زندگی می‌کنم؟ این‌ها مربوط می‌شود به اقوام ابتدایی معاصر که از دایره‌ی تمدن جدا مانده‌اند. آداب و تشریفات و مناسک انسان‌های پارینه‌سنگی همین‌جا بیخ گوش من است. اما هر چه بوده آن‌ها هیچ‌کدام ویندووز نداشتند. لعنت به جد و آباد فیثاغورس و افلاتون و ارسطو و زیرمجموعه‌ی آسمانی آن‌ها... آخر میلیون‌ها سال گذشته میمون‌ها از درخت پریدند رو زمین و روی دوپای خود ایستادند  کم‌کم آدم شدند کم‌کم ویندووز را اختراع کردند.


(*) جامعه‌شناسی هنر، امیرحسین آریان‌پور

بهرام مهدوی، بهار ۹۲ 

برشت، ترس و نکبت رایش سوم/سربازان مرداب

اس‌آ از همه سو پیش می‌آید.

و آن‌ها به جدل ادامه می‌دهند

درباره‌ی مقصود بیل وینت لنین

تا با کتاب‌های مارکس و کاتسکی در

دست‌های جراحت‌آلوده

سیاهچالِ نازی

یک‌جا به گِردشان آورد.


بازداشتگاه استرِوِگن، ۱۹۳۴. چند زندانی مشغول مخلوط‌کردن سیمانند.

برول: (آهسته به دیون‌باخ.) مواظب لومان باش! دهنش قرص نیست.

دیون‌باخ: لومان! برول می‌گوید: مواظب حرف‌های‌ام باشم، دهان تو لق است.

لومان: تو این حرف را می‌زنی، یهودا! کارل را برای چه توی سیاهچال انداختند؟

برول: من کردم؟ به من سیگار دادند؟

لومان: کی من سیگار گرفتم؟

کشیش: مواظب باشید!

ـ نگهبان اس‌اس از نزدیکی آن‌ها می‌گذرد. ـ

مرد اس‌اس: از این‌جا صدای حرف آمد. کی حرف زد؟ (کسی جواب نمی‌دهد.) اگر یک‌بار دیگر تکرار بشود همه را می‌اندازم توی سیاهچال. فهمیدید؟ بخوانید!

ـ زندانیان بند اول «سربازان مرداب» را می‌خوانند. مرد اس‌اس به قدم‌زدن ادامه می‌دهد. ـ

تا چشم کار می‌کند

مرداب و مرتع است

صدای پرنده نمی‌آید

نارون لُخت و خاموش است.

ما سربازان مردابیم

که بیل‌به‌دست به مرداب می‌رویم.

کشیش: برای چه شماها هنوز هم با هم جر و بحث می‌کنید؟

دیون‌باخ: تو کاری به این کارها نداشته باش، کشیش! تو نمی‌توانی سر دربیاوری. (رو به برول.) حزب او دیروز در رایشتاگ به سیاست خارجی هیتلر رأی داده. و او (اشاره به لومان.) می‌گوید سیاست خارجی یعنی جنگ.

برول: اما اگر ما همکاری کنیم، نه.

لومان: دفعه‌ی قبل شماها بودید. پس چطور جنگ شد؟

برول: آلمان از لحاظ نظامی اصولن ضعیف است.

لومان: اما شماها که در موقع عروسی با هیتلر، یک رزمناو برای‌اش جهاز آوردید.

کشیش: (به دیون‌باخ.) تو چه بودی؟ سوسیال دموکرات یا کمونیست؟

دیون‌باخ: من داخل نشده بودم.

لومان: اما حالا حسابی داخل هستی! داخل بازداشتگاه.

کشیش: مواظب باشید!

ـ نگهبان اس‌اس دوباره ظاهر می‌شود و مواظب زندانیان است. برول آهسته شروع به خواندن بند سوم «سربازان مرداب» می‌کند. نگهبان اس‌اس دور می‌شود. ـ

پاسداران همه‌جا می‌‌پویند

فرار، فرار برای کسی میسر نیست

مگر به قیمت جان

چه قلعه‌ را به چهار حصار برآورده‌اند

ما سربازان مردابیم

که بیل به دست به مرداب می‌رویم.

لومان: (بیلش را به طرفی پرتاب می‌کند.) وقتی فکر می‌کنم که من برای این این‌جا هستم که شماها نگذاشتید جبهه‌ی واحدی تشکیل شود، دلم می‌خواهد مغزت را داغان کنم.

برول: آهان! «نمی‌خواهم برادرت باشم، کله‌ام را داغان می‌کنی.» سالی که نکوست از بهارش پیداست. چه گفتی؟ جبهه‌ی واحد؟ خیلی دل‌تان می‌خواست اعضای ما را غُر بزنید!

لومان: اما شماها ترجیح دادید هیتلر آن‌ها را غُر بزند. خائنینِ به ملت!

برول: (با خشم و شتاب بیلش را به طرف لومان بلند می‌کند، لومان نیز بیلش را بلند می‌کند.) الان نشانت می‌دهم!

کشیش: مواظب باشید!

ـ کشیش با شتاب شروع به خواندن بند آخر «سربازان مرداب» می‌کند. نگهبان اس‌اس دوباره ظاهر می‌شود. دیگران هم شروع به خواندن می‌کنند و سیمان را به هم می‌زنند. ـ

جای شکایت نیست

چه، زمستان همیشه نمی‌ماند

و می‌رسد آن روز که شادمانه بانگ برآریم

وطن!

دوباره از آنِ مایی

و آنگاه ما سربازان مرداب

بیل‌به‌دست به مرداب نمی‌رویم.

مرد اس‌اس: کی گفت: «خائنینِ به ملت»؟

ـ همه ساکت می‌مانند. ـ

مرد اس‌اس: شماها چاره‌تان نمی‌شود. (به لومان.) کی‌ بود؟

ـ لومان به برول خیره شده است و جواب نمی‌دهد. ـ

مرد اس‌اس: (به دیون‌باخ.) کی بود؟

ـ دیون‌باخ ساکت می‌ماند. ـ

مرد اس‌اس: (به کشیش.) کی‌ بود؟

ـ کشیش ساکت می‌ماند. ـ

مرد اس‌اس: (به برول.) کی بود؟

ـ برول ساکت می‌ماند. ـ

مرد اس‌اس: حالا پنج ثانیه مهلت می‌دهم، بعد همه‌تان را می‌اندازم توی سیاهچال و آنقدر آن‌جا خواهید ماند تا سقط شوید.

ـ او پنج ثانیه صبر می‌کند. همه خاموش ایستاده‌اند و به جلو پای خود خیره شده‌اند. ـ

مرد اس‌اس: یالاّ، راه بیفتید!


 برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایش‌های تک‌پرده‌ای/شریف لنکرانی

طاعون، آلبر کامو/خانه‌ای روی آب، بهمن فرمان‌آرا

دشمن مشترکِ بی‌نام

اگر هجوم موش‌ها به شهر اُران در رمان "طاعون" را با نقل خاطره‌ای در فیلم "خانه‌ای روی آب" مقایسه کنید به احتمال زیاد با یک مسئله‌ی مشترک برخورد می‌کنید. کامو در نامه‌ای به رولان بارت نوشته است: «کوشیده‌ام که طاعون دارای چند بعد باشد. با وجود این یکی از مسائل آن مقاومت اروپا در برابر فاشیسم است. دلیل آن این‌که دشمنی را که از آن نامی برده نشده است همه، در همه‌ی کشورهای اروپایی شناختند».

معمولن متن‌هایی که قابلیت تفسیری دارند و در شرایط اجتماعی یکسانی خلق شده‌اند توصیف‌ها روایت‌ها و گفتگوها چندان هم‌سو هستند که ذهنِ مخاطبِ متن ناخودآگاه فعال می‌شود و متنِ ازپیش‌خوانده را فرامی‌خواند. در رمان طاعون گفتگویی بین دو پزشک به نام‌های «ریو» و «کاستل» (صفحه ۶۹/۷۰) برقرار می‌شود و در فیلم خانه‌ای روی آب نیز بین دو پزشک گفتگویی وجود دارد. یکی از پزشکانِ «کامو» پیرمرد است و پزشک همکار دکتر سپیدبخت نیز پیرمردی‌ست که به نقل خاطره می‌پردازد. کامو در فصل دوم رمان، تریبون را خودش در جایگاه نویسنده به دست می‌گیرد و راوی و قهرمانان رمانش را به حال خود رها می‌کند سیر حوادث را متوقف می‌کند ده صفحه به توضیح و تشریح شرایط و وضعیت روحی و روانی اهالی شهر اُران می‌پردازد: «راوی معتقد است که آنچه را خودش احساس کرده می‌تواند به نام همه در این‌جا بنویسد زیرا آن را همراه اغلب همشهریان ما احساس کرده است: خلائی که به طور مداوم در خویشتن احساس می‌کردیم همین حس غربت بود».

در همین ده صفحه است که نقش کارساز و در عین حال مخرب «غرق شدن در خاطرات» را به خوبی واکاوی می‌کند. پدر دکتر سپیدبخت در آسایشگاه سالمندان و همچنین خود دکتر سپیدبخت و تا حدودی پرسوناژهای دیگر فیلم نیز با خاطرات‌شان به زندگی ادامه می‌دهند.

کامو درباره‌ی سویه‌ی منفیِ کارکرد خاطرات در دورانی که اهالی شهر اُران در حالتِ طاعون هستند و ورود و خروج به شهر ممنوع است می‌نویسد: «در مواقع عادی،‌ همه‌ی ما، به اختیار یا بی‌اختیار،‌ می‌دانستیم عشقی که بر خود غلبه نکند عشق نیست و کم‌وبیش با آرامش خیال قبول می‌کردیم عشق ما عشق متوسطی باشد. اما خاطره پیوسته پر توقع است و به صورت بسیار منطقی، این فلاکتی که از خارج به ما روی آورده و بر سراسر شهر نازل شده بود، نه تنها عذاب ظالمانه‌ی انزجارآوری برای ما به همراه آورده بود بلکه کاری کرده بود که خود ما هم خویشتن را عذاب دهیم و درد و رنج را بپذیریم و این یکی از راه‌هایی بود که به وسیله‌ی آن بیماری توجه مردم را از خود برمی‌گرداند و تولید آشفتگی می‌کرد.»

اما هیچکدام از این‌ها باعث نشد فیلم بسیار دیدنی/خواندنی فرمان‌آرا در ذهنم زنده شود؛ درست زمانی که به «توصیف هجوم موش‌ها» رسیدم نقل خاطره‌ی «درآمدن کرم‌‌ها از زیر زمین» در فیلم خانه‌ای روی آب برای‌ام زنده شد. لازم است به این موضوع توجه کنید مجالی که در رمان برای پرداختن به توصیف و گسترش مضمون هست در فیلمی یکی دو ساعته، نیست. و تنها چیزی که می‌تواند این دو را به هم نزدیک کند و در یک مقوله بگنجاند شباهت توصیف، شرایط یکسان اجتماعی، و گفتگوهایی همانند و تفسیرپذیر است.

ابتدا قطعه‌ی کوچکی از توصیف هجوم موش‌ها به شهر اُران را بخوانید و بعد خاطره‌ای که در فیلم خانه‌ای روی آب، نقل می‌شود. هجوم موش‌هایی که از سوراخ‌هاشان بیرون زده‌اند جیغ‌های کوتاه می‌کشند و خون قی می‌کنند و در هر کجا بیماری را می‌پراکنند و در نهایت می‌میرند؛ در فصل اول رمان طاعون:

«در پیاده‌روها، گاهی رهگذران شبانه، جسم نرم لاشه‌‌هایی را که هنوز نیمگرم بود، زیر پا احساس می‌کردند، گویی زمینی که خانه‌های ما در روی آن بنا شده بود، می‌خواست خود را از بار خون و چرک پاک کند و دمل‌ها و کورک‌هایی را که تاکنون درونش را می‌خوردند بیرون بریزد. می‌توانید میزان بهت و حیرت شهر ما را در نظر بگیرید که تا آن زمان چنان آرام بود و در ظرف چند روز ناگهان مانند شخص سالمی که یکباره خون غلیظش به غلیان بیاید، زیرورو گشت.»

 و در فیلم خانه‌ای روی آب، پزشک پیر همکار دکتر سپیدبخت می‌گوید:

«سال‌ها پیش زمان دانشجویی یه آخر هفته‌یی بود که یه امریکایی از من دعوت کرد خونه‌شون صبح شنبه می‌خواست بره ماهیگیری به منم گفت که بریم... خب، میزبان بود علی‌رغم تنفرم از ماهیگیری راه افتادم دمِ ماشین که رسیدیم به دفه گفت کرم یادم رفته... من خوشحال که ماهیگیری تعطیل می‌شه گفتم اگه طعمه نباشه ماهی که خل نیس آهنو گاز بزنه... گفت همین الان ترتیبشو می‌دم... رفت تو خونه یه المنت شبیه اون بابیسهای قدیمی آورد زد به برق سرش رو کرد تو چمن جلو خونه دو دقیقه نکشید... هزاران کرم از زمین بیرون اومد... اونم شروع کرد ریختن اونا رو تو قوطی... باورم نمی‌شد که این‌همه کرم تو زمین باشه...

چند شب پیش بعد از چهل سال که از اون روز می‌گذره خواب دیدم رو چمن خونه لخت دراز کشیدم دارم چیز می‌خونم یکباره از زیر زمین هزاران کرم بیرون اومدن و تموم بدنم رو پوشوندن... وقتی یکی از اونا رفت تو چشمم فریاد زدم و از خواب پریدم.

 دکتر سپیدبخت: (تکان‌خورده کمی بهت‌زده و منزجر.) آره دکتر جون کرما اومدن.


طاعون، آلبر کامو،‌ رضا سید حسینی//خانه‌ای روی آب، بهمن فرمان‌آرا