آنا کارنینا، تولستوی
کیتی خندان گفت: کفش یخبازی بپوشید و بیایید دوری با هم بزنیم.
لوین، به او نگاهکنان در دل گفت: "دوری با هم بزنیم؟ چنین چیزی ممکن است؟"

لوین عاشق/شیفتهای است سرشار از ترس و تردید و ناباوری، میخواهد به دختری نزدیک شود و از او تقاضای ازدواج کند. تولستوی محوطهی یخبازی (پاتیناژ) را برای محل دیدار تعیین میکند. چرا پاتیناژ؟ چونکه هیچ جایی/مکانی مثل میدانی از یخ و راهرفتن روی یخ، نمیتواند روان و شخصیت متزلزل لوین را همراهی و منعکس کند. لوین در آن سوی محوطهی پاتیناژ با خودش در گفتگو است:
«حضور او را در انبوه یخبازان از شادمانی و وحشتی دریافت که بر دلش چیره شد. او در آن سوی میدان ایستاده بود و با بانویی حرف میزد. به نظر میرسید که نه در لباسش چیز خاصی وجود دارد و نه در نحوهی ایستادنش، اما لوین به همان آسانی او را بازشناخت که گفتی گلسرخی را میان یک بغل گزنه. همهچیز با حضور او روشن شده بود. او گلخندی بود که در اطراف خود هر چه بود روشن میکرد. لوین با خود گفت "آیا به راستی میتوانم روی یخ بروم و به او نزدیک شوم؟" به نظرش میرسید که جایی که او باشد حرمی است که کسی را به آن راه ندارد. دقیقهای گذشت و او به قدری میترسید که چیزی نمانده بود بازگردد. مجبور بود که تلاش کند و دلیل آورد که همهجور آدم در اطراف او در حرکتند، پس او نیز میتواند برای یخبازی به آنجا برود.»
لوین، یک شخصیت کامل است. خصوصیات رفتاری و خلقوخویاش در موقعیتهای جداگانه به صورتی دقیق تشریح میشود. لوین، در عالم واقعیت در برخورد با عشق یک شخصیت کاملن متزلزل و دستوپاچلفتی به حساب میآید؛ اما در دنیای رمان یک شخصیت بسیار محکم و هماهنگ است شخصیتی که رفتار و ذهنیت و روحیهاش کاملن هماهنگ عمل میکند. ذهنیت لوین سرشار از پیشداوری و قضاوت است. لوین پیش از آنکه دست به عملی بزند پیشاپیش با ذهنیت خودش در برابر خود مانع میتراشد.
چهار نمونه از موقعیتهای جداگانه، و تأثیرِ ذهنیتِ لوین در هر موقعیت:
لوین احساس میکرد حتمن باید به یکی از خواهران دل ببازد. فقط در انتخاب درمانده بود...
یک ـ به نظر میرسید که برای جوانی سیودو ساله از خاندانی والا و نسبتن ثروتمند چون او تقاضای ازدواج از پرنسس اشچرباتسکایا کاری بسیار ساده و طبیعی باشد و به احتمال بسیار فورن داماد شایستهای شمرده میشد. اما لوین عاشق بود و به همین دلیل کیتی را از هر نظر چنان به کمال نزدیک یافته و فرشتهاش میپنداشت به مراتب برتر از خاکیان و خود را موجود حقیری میشمرد که حتا به تصورش هم نمیآمد که کسی و به ویژه خودِ کیتی او را سزاوار چنین پیوندی بداند. پس از اینکه دو ماه مانند منگها در مسکو بهسر آورد و هر روز کیتی را در مجالسی که فقط بهمنظور دیدن او به آنجا میرفت میدید ناگهان بر آن شد که چنین چیزی ممکن نیست و به روستا برگشت.
دو ـ شنیده بود که زنها اغلب مردهای زشت و ساده را دوست دارند اما این را باور نمیکرد چون کار را به معیار خود میسنجید که فقط زنهای زیبا و اسرارآمیز و متفاوت از همه را دوست میداشت.
سه ـ خود کیتیِ زیبا و مرموز نیز ممکن نبود مرد یغور و نازیبایی (او خود را چنین میپنداشت) همچون او را و از آن بدتر مردی را که هیچ صفت برجسته و ارزمندی ندارد دوست داشته باشد.
چهار ـ لوین میخواست دربارهی قصد ازدواجش با او [برادرش] حرف بزند و نظرش را در این خصوص بخواهد و حتا در اینباره تصمیم قطعی گرفته بود. اما چون او را دید و به گفتگوی او با استاد گوش داد و بعد چون لحن ناخواسته اربابانهی او را هنگامی که دربارهی امور ملک از او پرسوجو میکرد شنید... احساس کرد که نمیتواند دربارهی تصمیمش به ازدواج با او حرفی بزند. احساس کرد که برادرش چنانکه دلخواه اوست با این مسئله روبهرو نخواهد شد.
آنا کارنینا | لئون تولستوی، سروش حبیبی



چونان طبل ـ خالی و فریادگر ـ