آنا کارنینا، تولستوی


کیتی خندان گفت: کفش یخ‌بازی بپوشید و بیایید دوری با هم بزنیم.

لوین، به او نگاه‌کنان در دل گفت: "دوری با هم بزنیم؟ چنین چیزی ممکن است؟"


 لوین عاشق/شیفته‌ای است سرشار از ترس و تردید و ناباوری، می‌خواهد به دختری نزدیک شود و از او تقاضای ازدواج کند. تولستوی محوطه‌ی یخ‌بازی (پاتیناژ) را برای محل دیدار تعیین می‌کند. چرا پاتیناژ؟ چون‌که هیچ جایی/مکانی مثل میدانی از یخ و راه‌رفتن روی یخ، نمی‌تواند روان و شخصیت متزلزل لوین را همراهی و منعکس کند. لوین در آن سوی محوطه‌ی پاتیناژ با خودش در گفتگو است:

«حضور او را در انبوه یخ‌بازان از شادمانی و وحشتی دریافت که بر دلش چیره شد. او در آن سوی میدان ایستاده بود و با بانویی حرف می‌زد. به نظر می‌رسید که نه در لباسش چیز خاصی وجود دارد و نه در نحوه‌ی ایستادنش، اما لوین به همان آسانی او را بازشناخت که گفتی گل‌سرخی را میان یک بغل گزنه. همه‌چیز با حضور او روشن شده بود. او گلخندی بود که در اطراف خود هر چه بود روشن ‌می‌کرد. لوین با خود گفت "آیا به راستی می‌توانم روی یخ بروم و به او نزدیک شوم؟" به نظرش می‌رسید که جایی که او باشد حرمی است که کسی را به آن راه ندارد. دقیقه‌ای گذشت و او به قدری می‌ترسید که چیزی نمانده بود بازگردد. مجبور بود که تلاش کند و دلیل آورد که همه‌جور آدم در اطراف او در حرکتند، ‌پس او نیز می‌تواند برای یخ‌بازی به آن‌جا برود.»

 لوین، یک شخصیت کامل است. خصوصیات رفتاری و خلق‌وخوی‌اش در موقعیت‌های جداگانه به صورتی دقیق تشریح می‌شود. لوین، در عالم واقعیت در برخورد با عشق یک شخصیت کاملن متزلزل و دست‌وپاچلفتی به حساب می‌آید؛ اما در دنیای رمان یک شخصیت بسیار محکم و هماهنگ است شخصیتی که رفتار و ذهنیت و روحیه‌اش کاملن هماهنگ عمل می‌‌کند. ذهنیت لوین سرشار از پیش‌داوری و قضاوت است. لوین پیش از آن‌که دست به عملی بزند پیشاپیش با ذهنیت خودش در برابر خود مانع می‌تراشد.

چهار نمونه از موقعیت‌های جداگانه، و تأثیرِ ذهنیتِ لوین در هر موقعیت:

لوین احساس می‌کرد حتمن باید به یکی از خواهران دل ببازد. فقط در انتخاب درمانده بود...

یک ـ به نظر می‌رسید که برای جوانی سی‌و‌دو ساله از خاندانی والا و نسبتن  ثروتمند چون او تقاضای ازدواج از پرنسس اشچرباتسکایا کاری بسیار ساده و طبیعی باشد و به احتمال بسیار فورن داماد شایسته‌ای شمرده می‌شد. اما لوین عاشق بود و به همین دلیل کیتی را از هر نظر چنان به کمال نزدیک یافته و فرشته‌اش می‌پنداشت به مراتب برتر از خاکیان و خود را موجود حقیری می‌شمرد که حتا به تصورش هم نمی‌آمد که کسی و به ویژه خودِ کیتی او را سزاوار چنین پیوندی بداند. پس از این‌‌که دو ماه مانند منگ‌ها در مسکو به‌سر آورد و هر روز کیتی را در مجالسی که فقط به‌منظور دیدن او به آن‌جا می‌رفت می‌دید ناگهان بر آن شد که چنین چیزی ممکن نیست و به روستا برگشت.

دو ـ شنیده بود که زن‌ها اغلب مردهای زشت و ساده را دوست دارند اما این را باور نمی‌کرد چون کار را به معیار خود می‌سنجید که فقط زن‌های زیبا و اسرارآمیز و متفاوت از همه را دوست می‌داشت.

سه ـ خود کیتیِ زیبا و مرموز نیز ممکن نبود مرد یغور و نازیبایی (او خود را چنین می‌پنداشت) همچون او را و از آن بدتر مردی را که هیچ صفت برجسته‌ و ارزمندی ندارد دوست داشته باشد.

چهار ـ لوین می‌خواست درباره‌ی قصد ازدواجش با او [برادرش] حرف بزند و نظرش را در این خصوص بخواهد و حتا در این‌باره تصمیم قطعی گرفته بود. اما چون او را دید و به گفتگوی او با استاد گوش داد و بعد چون لحن ناخواسته اربابانه‌ی او را هنگامی که درباره‌ی امور ملک از او پرس‌وجو می‌کرد شنید... احساس کرد که نمی‌تواند درباره‌ی تصمیمش به ازدواج با او حرفی بزند. احساس کرد که برادرش چنانکه دلخواه اوست با این مسئله روبه‌رو نخواهد شد.


آنا کارنینا | لئون تولستوی، سروش حبیبی

گروندریسه‌ی کارل مارکس، حسن مرتضوی

 

ارزش مفهومی است که کلیدِ ساختارِ درونیِ پنهانِ جامعه‌ی بورژوایی را دربردارد.


مارکس در مقدمه‌ی "نقد اقتصاد سیاسی" نوشت: «خواننده‌ای که به واقع علاقه‌مند است نظراتم را دنبال کند باید تصمیم بگیرد که از جزئی به کُلی پیشروی کند».

اگر اشتباه نکنم، پس از درکِ این ساختار ذهنی ـ از جزء به کُل رفتن ـ می‌توانیم آن را برای بیش‌تر فعالیت‌های ذهنی به‌کار بگیریم. نوشتن فعالیتی ذهنی است. برای نوشتن رمان حرکت از جزء به کُل امری بدیهی است. مطمئنم کامو در "طاعون" از جزء به کُل رفته است. و شولوخوف در "دن آرام"، و یوسا در "سور بز"، و دیگرانی که ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام‌شان. اما نمی‌دانم برای نوشتن داستان کوتاه، ساختارِ ذهنیِ از جزء به کُل‌ رفتن کارساز خواهد بود؟

برای از بین‌بردنِ تردید به‌خودم می‌گویم کوتاه‌نویسی که مناسباتِ درونی جامعه‌‌اش را نشناسد چگونه می‌تواند به درونِ شخصیتِ داستانی‌اش نفوذ کند هم‌مانند چخوف، او را در موقعیتی به حرکت وادارد و اندوهی هم‌پایه‌ی اندوهِ "درشکه‌چی" بازآفرینی کند. چنان آفرینشی که با اصل رقابت کند. می‌گویم، آهای مبتدی! زندگیِ هر انسانِ درگیر در هزارلایه‌ی اجتماع تنها همانی نیست که مشهدی حسن بقال می‌بیند. یک نویسنده، خواه رمان‌نویس خواه کوتاه‌نویس لازم است به درون مناسبات اجتماعی و رابطه‌ها برود. و نه لزومن و به تنهایی فروید/لکان‌شناسانه.

یک مثال ساده از فرمول جزء به کل را مارکس اینگونه نشان داد و خود تمام تحلیل و تحقیقش را بر همین مبنا پی ریخت:

«در آخرین فراز گروندریسه، پس از تحلیل موشکافانه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و مفاهیم اقتصاد سیاسی در صدها صفحه‌، اعلام کرد که «نخستین مقوله‌ای که ثروت بورژوایی خود را در آن ارائه می‌کند، مقوله‌ی کالاست». مارکس نخستین فصل از "در نقد اقتصاد سیاسی" و نیز "سرمایه" را به تحقیق درباره‌ی آن اختصاص داد و در آن‌ها کالا به عنوان «شکل ابتدایی» جامعه‌ی سرمایه‌داری تعریف شده است، امری جزئی که با تحلیل آن تحقیق می‌باید آغاز شود».

«برای درک این شکلِ اقتصادیِ ویژه‌ی جامعه به عنوانِ فرایندی خودبازتولید و تحولی، ضروری است که فرایندِ زندگیِ مادی را درک کرد. در این‌جا نباید نمودهای سطحی منحرف‌مان کند. باید زیرِ این سطح کاویده شود تا آناتومی یا فیزیولوژی جامعه‌ی بورژوایی آشکار شود. در سطح ظاهری، جهانِ موجودِ کالاها با شکل‌های خودمختارش از ثروت ـ کار مزدبگیری، سرمایه، اجاره‌زمین ـ تحت شرایط رقابت چون کثرتی از فرایندهای بازار ظاهر می‌شود».

«نخستین مقوله که ثروت بورژوایی خود را در آن ارائه می‌کند کالاست. و این امکان وجود دارد که روابط اقتصادیِ متعیّن ـ ارزش مبادله‌ای، ارزش، شکل ارزش ـ را در پیکر مادی کالا درک کرد. سپس این امر ممکن می‌شود که از تعیّنات کالا، هم پول و هم مبادله‌ی کالایی ساده را استخراج کرد».

 «وظیفه‌ی بنیادی «برای نقد»، «رساندن علم به نقطه‌ای است که در آن بازنمایی دیالکتیک را تصدیق می‌کند».

«تحقیق مارکس، از جمله در شناخت‌شناسی، هرگز انگیزه‌ی صرفن تئوریک نداشت؛ محرک آن همیشه نیاز به تفسیر جهان برای دخالت بهتر در مبارزه‌ی سیاسی بود».


گروندریسه‌ی کارل مارکس | مارچلو موستو، حسن مرتضوی | نشر نیکا، چاپ اول ۱۳۸۹

رولان بارت، از اثر تا متن


اثر اسیر فرایند انشعاب و اسناد است. این حکم سه فرض را شامل می‌شود: نقش جهانِ خارج (نژاد، تاریخ) در تعیین و تعیّن اثر، توالی و پیوندهای زنجیره‌ای آثار در میان خود، و انتساب و تخصیص اثر به مؤلف آن. مؤلف در نقش پدر و مالک اثر ظاهر می‌شود؛ بنابر این محققان ادبی می‌آموزند تا به دست‌نوشته‌ی  اثر و نیات اعلام‌شده‌ی مؤلف احترام گذارند، و در همان‌حال جامعه نیز به رابطه‌ی مؤلف و اثر ماهیتی حقوقی و قانونی عطا می‌کند (منظور همان «حقوق مؤلف» است که فی‌الواقع قدمت چندانی ندارند، در فرانسه این حقوق تا پیش از انقلاب کبیر صورت قانونی نداشت).

ولی از سوی دیگر، متن بدون امضای پدر خوانده می‌شود. استعاره‌ی توصیف‌گر متن نیز متمایز از استعاره‌ای است که اثر را توصیف می‌کند.[*] منشاء و مرجع دومی، تصویر ارگانیسمی است که از طریق گسترش قدرت حیاتی خویش، و به یاری «تحول و بسط» (development) خود (اصطلاحی مشخصن مبهم که هم‌ زیست‌شناختی است و هم بلاغی) رشد می‌کند. اما استعاره‌ی مربوط به متن، استعاره‌ی شبکه یا تور (réseau) است: اگر متن گسترش یا بسط یابد، آن را باید نتیجه و اثر نوعی روش ترکیبی (combinatorial) یا نوعی سیستماتیک[**] دانست (تصویری که به برداشت زیست‌شناختی جدید از موجود زنده، نزدیک می‌شود).

بنابر این لزومی ندارد برای متن قائل به هیچگونه «احترام» حیاتی شویم: متن را می‌توان درهم شکست (این دقیقن همان کاری است که قرون وسطا با دو متن معتبر، کتاب مقدس و آثار ارسطو کرد). متن را می‌توان بدون ضمانت پدرش خواند: استقرار مجدد میان‌متن (intertext) به‌طرزی معمایی، مفهوم اسناد را ملغا می‌کند.[***]


[*] منظور بارت اشاره به واژه‌ی (Work) است که به‌طور مجازی برای اشاره به «اثر هنری» (Work of art) به‌کار می‌رود، هرچند که معنای حقیقی آن «کار» یا «محصول کار» است. از نظر بارت، تفاوت میان استعاره‌ها یا واژه‌های (text) و (work) که به ترتیب معرف متن و اثرند، به‌ خوبی تمایز بنیانی اثر و متن را بیان می‌کند ـ زیرا (text) ذهن ما را به‌سوی ساختار متکثر متن و درهم‌بافتگی آن معطوف می‌کند، در حالی که (work) گویای یک شیء، آن هم شیئی زنده است. قدرت و جذابیت متن، که در خلاقیت و آزادی ریشه دارد، محصول تأثیرات نامتناهی مجموعه‌ای از عناصر متناهی، اما متکثر است. این قدرت همیشه از حد آنچه موجود است فراتر می‌رود و به همین دلیل نیز هستی‌شناسی یا پدیدارشناسی متن ناممکن است، زیرا هیچ‌یک از مقولات متعلق به ساحت وجود، نظیر جوهر، علیت، معنا و غیره نمی‌توانند متن را «توضیح» دهند. و این در حالی است که (work) چه در مقام شیئی فیزیکی و چه به عنوان پدیده یا موجودی «معنوی»، تمامن به این ساحت تعلق دارد. شاید ذکر این نکته بی‌جا نباشد که زبان فارسی، در این مورد خاص، وضعیتی استثنایی دارد. در واقع اصطلاح «اثر» بیش‌تر و بهتر از هر اصطلاح و واژه‌ای که هایدگر، دریدا، گادامر، بارت، دومن و... وضع و جعل کرده‌اند، ماهیت حقیقی «متن» (یا به‌طور کلی هنر) را بیان می‌کند. این واژه به‌طرزی جالب‌توجه همه‌ی معانیِ ضمنی اصطلاحاتی چون (wirkung) گادامر یا (trace) (بنیامین، دریدا) را دربرمی‌گیرد و احتمالن تأمل تاریخی، لغت‌شناختی، فلسفی و انتقادی در آن، می‌تواند مناسب‌ترین مقدمه برای معرفی مجموعه‌ای از دیدگاه‌های جدید، در زمینه‌ی فلسفه، ادبیات و نقد ادبی باشد.

[**] سیستماتیک (Systematics) به معنای علم (یا روش) طبقه‌بندی شکل‌های زنده است.

[***] هر متنی از آن‌جا که خود میان‌متن (intertext) متنی دیگر است، به ساحت میان‌متون (intertextual) نعلق دارد، که نباید آن را با منشاء متن اشتباه گرفت؛ جستجو برای کشف «منابع» اثر یا «عواملی که در خلق آن مؤثر بوده‌اند»، ناشی از اعتقاد به اسطوره‌ی انشعاب و اسناد است.

مطلب مرتبط: متن | بینامتن | اثر

گزیده‌ی: از اثر تا متن، رولان بارت، مراد فرهادپور

ژرژ باتای، قرابت‌های تولید مثل و مرگ

شماره‌های ۲۶/۲۷ ارغنون، مجموعه‌ی بیست‌ودو مقاله درباره‌ی "مرگ" است. تفکر فیلسوف‌های غربی درباره‌ی مرگ چه دردی از ما دوا می‌کند؟ پاسخ به این پرسش، خود، پرسش دیگری ایجاد می‌کند: آیا تفکر غلط و یاوه‌سرایی در مورد مرگ می‌تواند زنده‌گیِ زنده‌گان را به لجن بکشد؟ شاید آشنایی با اندیشه‌ی مدرنیته بتواند راهی به پاسخی بگشاید.


بخش‌هایی از مقاله‌ی ژرژ باتای فیلسوف فرانسوی:

اسرافکاری حیات و ترس ما از آن

بوسوئه در اثرش در باب مرگ به تفصیل شرح می‌دهد. او می‌گوید: "طبیعت که گویی به عطایایی که به ما می‌بخشد رشک می‌برد، غالبن آشکارا این حقیقت را سر می‌دهد که او (طبیعت) نمی‌تواند ماده‌ی اندکی را که وام داده است برای مدتی طولانی به ما واگذارد، ماده‌ای که نباید همواره در اختیار یک نیرو باشد بلکه باید به‌طور جاودان در گردش باشد. طبیعت برای صور دیگر به این ماده نیازمند است، او از این ماده می‌خواهد تا برای کارهای دیگر بازگردد. آن نورسیده‌های مستمر نوع بشر، کودکانی که زاده می‌شوند، به نظر می‌رسد همین که به پیش می‌آیند ما را به کناری می‌زنند و می‌گویند، حال به عقب روید، دیگر نوبت ماست. بنابر این همان‌طور که ما دیگران را نظاره می‌کنیم که از پیش ما می‌گذرند، دیگران نیز ما را خواهند دید که می‌گذریم و آن‌ها نیز خود همین چشم‌انداز را در نظر جانشینان خویش نمایش می‌دهند."

فرایندی مسرفانه‌تر از این نمی‌توان متصور شد. زندگی تنها به یک شیوه امکان‌پذیر است و می‌تواند به سادگی بقا یابد، آن‌هم بدون این اتلافِ هنگفت، این نابودی اتلاف‌کننده که تخیل نیز در آن هاج‌واج می‌ماند. ارگانیسم پستانداران در قیاس با ارگانیسم تک‌یاختگان، شکافی است که مقادیر بسیاری انرژی را می‌بلعد. اگر این انرژی به دیگر تغییر و تحولات نیز رخصت تحقق‌یافتن بدهد، دیگر به‌طور کامل هدر نمی‌رود. اما باید از آغاز تا پایان به این چرخه‌ی اهریمنی بنگریم. رشد حیات گیاهی مستلزم تلنبارشدنِ مداومِ مواد از هم‌گسسته‌ای است که توسط مرگ تباه شده‌اند. جانوران علف‌خوار به لطف این توده‌ی انباشته‌شده، ماده‌ی گیاهی را می‌بلعند، آن هم پیش از آن‌که این قربانیانِ میل مفرط گوشت‌خواران برای بلعیدن، خودشان خورده شوند. سرانجام نیز چیزی جز شکار کفتارها و کرم‌ها. برای عطف توجه به این فرایند در هماهنگی با سرشت و طبیعت آن یک راه وجود دارد: هرچه وسایل بازتولید حیات مسرفانه‌تر باشد و تولید ارگانیسم‌های جدید پرهزینه‌تر، این عملیات نیز موفقیت‌آمیزتر است.

میل به تولیدِ ارزان‌تر، حاکی از خست و تنگ‌نظری و امری بشری است. بشریت بر طبق اصول سرمایه‌دارِ کوته‌بین و تنگ‌نظر عمل می‌کند، اصول مدیر کمپانی و فرد آزاد، فردی که می‌فروشد تا بتواند امتیازات و اعتبارات انباشته‌شده را در درازمدت به جیب بزند (به همین دلیل آن‌ها به نحوی همواره پول پارو می‌کنند).

(ارغنون، شماره‌های ۲۶/۲۷، مجموعه مقالات مرگ، سازمان چاپ و انتشارات/قرابت‌های تولید مثل و مرگ، ژرژ باتای، جواد گنجی)

ژیل دلوز، فرانسیس بیکن


نوعی حیات ارگانیک قدرتمند: وورینگر (Worringer) اینگونه هنر گوتیک ـ "خط گوتیک شمالی" را تعریف می‌کند. این نوعی خط اساسن در تقابل با بازنمایی ارگانیک در هنر کلاسیک قرار دارد. هنر کلاسیک را تا آن‌جا که به چیزی بازنمایی‌شده دلالت دارد، می‌توان فیگوراتیو دانست، و نیز همین هنر، آن‌جا که فرمی هندسی از یک بازنمایی بیرون می‌کشد، هنری انتزاعی می‌‌شود. اما خط تصویری در نقاشی گوتیک، مانند هندسه و فیگورهای این نقاشی، کاملن متفاوت است. پیش از همه، این خط، تزیینی (decorative) است و بر سطح می‌نشیند، اما نوعی تزیین مادی که خط محیطی فرم‌ها نمی‌شود. در این‌جا هندسه‌ای داریم که دیگر نه در خدمت امر ابدی و ضروری بلکه در خدمت "مسایل" یا "رویدادها"، و حذف، افزایش، ترسیم نقشه و تعیین نقاط تقاطع است. چنین خطی بر این اساس، هرگز از تغییر جهت بازنمی‌ایستد و شکسته، گسسته، کج، برگشته به روی خود، کلاف‌شده بر خود می‌شود یا حتا فراتر از حدود خود امتداد می‌یابد و در "پیچ‌وتابی بی‌نظم" از بین می‌رود: اشاراتی آزاد (free marks) وجود دارند که با فعالیتی فروتر یا فراتر از بازنمایی، این خط را امتداد می‌دهند و یا متوقف می‌سازند. این چنین به هندسه‌ی تزیینی می‌رسیم که هر چند دیگر ارگانیک نیست اما در عوض حیاتی و بنیادین است: این پدیده، نیروهای مکانیکی را به سطح شهود قابل درکی ارتقا می‌دهد و از طریق حرکاتی وحشیانه و خشن عمل می‌کند. اگر این خط با حیوان تلاقی می‌یابد ـ اگر حیوان‌زده (animalized) می‌شود ـ نه با دورگیری یک فرم، که برعکس ـ از طریق دقت غیرارگانیک و وضوح خود ـ با ایجاد منطقه‌ای این امر را محقق می‌سازد که در آن، فرم‌ها تفکیک‌ناپذیر می‌شوند. همچنین این خط به روحانیتی والا گواهی می‌دهد چرا که آنچه به جستجوی نیروهای بنیادی فراتر از امر ارگانیک می‌کشاندش، خواستی روحانی است. اما این روحانیت نوعی روحانیت بدن است؛ روح همان بدن است، بدن بی‌اندام... (نخستین فیگور بیکن می‌توانست کار تزیین‌پردازی گوتیک باشد). حیات، مسیرهای تیره و تار بسیاری به بدن بی‌اندام می‌گشاید (الکل، داروها، روانپریشی، سادومازوخیسم و غیره). اما آیا می‌توان واقعیت ملموس چنین بدنی را "هیستری" نام نهاد، و اگر آری، به چه معنا؟ موجی با قوت متغیر در بدن بی‌اندام جریان می‌یابد؛ بنابر تغییرات قوتش، نواحی و سطوحی را بر این بدن مشخص می‌کند. در مواجهه‌، اندامی ایجاد خواهد شد، اما اندامی موقتی که تنها تا پایان گذر موج و فعالیت نیرو دوام دارد و بعد جابه‌جا خواهد شد تا در محلی دیگر استقرار یابد. "هیچ اندامی نه از حیث کارکرد و نه موقعیت، پایدار نیست... اندام‌های جنسی ممکن است هر جا ظاهر شوند... مقعد باز می‌شود، مدفوع را بیرون می‌دهد، و بسته می‌شود... رنگ و انسجام کل ارگانیسم در تنظیماتی کسر ثانیه‌ای دگرگون می‌شود... در واقع بدن بی‌اندام، فاقد اندام‌ها نیست بلکه صرفن فاقد ارگانیسم است، یعنی فاقد نوعی سازمان خاص اندام‌ها. پس بدن بی‌اندام را می‌توان با اندام نامعین (indeterminate organ) تعریف کرد، در مقابل ارگانیسم که مشخصه‌اش اندام‌هایی معین است: "به‌جای یک دهان و یک مقعد، برای برهم‌زدن این نظم، چرا سوراخی همه‌کاره هم برای خوردن و هم دفع نداشته باشیم؟ می‌شد بینی و دهان را مسدود کرد، شکم را پُر نمود، روزنی برای هوا مستقیمن به درون شش‌ها ـ که اساسن می‌بایست همان‌جا می‌بود ـ ایجاد کرد. اما اساسن صحبت از سوراخ چند وجهی یا اندام نامعین چه معنایی دارد؟ آیا دهان و مقعد کاملن از هم متمایز نیستند و مدت زمانی برای حرکت از یکی به دیگری لازم نیست؟ حتا در گوشت، آیا دهانی بسیار متمایز وجود ندارد با دندان‌هایی قابل‌تشخیص؟ دهانی که ممکن نیست با اندامی دیگر اشتباه شود؟ نکته‌ای که باید دریافت این‌جاست: موج در سراسر بدن جریان می‌یابد؛ در سطحی خاص، بسته به نیرویی که با آن مواجه می‌شود، یک اندام تعین می‌یابد؛ و این اندام دگرگون خواهد شد اگر آن نیرو تغییر کند یا اگر به سطحی دیگر نقل‌مکان نماید. کوتاه‌سخن، بدن بی‌اندام نه با فقدان اندام‌ها تعریف می‌شود و نه صرفن با حضور اندام نامعین؛ بلکه چنین بدنی در نهایت با حضور موقت و گذرای اندامی معین تعریف می‌شود. این یک راه واردکردن زمان در نقاشی است و در کار بیکن، زمان نیروی عظیمی دارد خود زمان است که نقاشی می‌شود. تنوع بافت و رنگ در بدن، سر، یا پشت به واقع واریاسیونی زمانی است که بر یک دهم ثانیه تنظیم شده است.


(فرانسیس بیکن: منطق احساس، ژیل دلوز، حامد علی آقایی/حرفه هنرمند)

ژان پل سارتر، گوشه‌‌نشینان آلتونا

 کلمه نباید حالت درونی را وصف کند، بلکه باید درگیر شدن شخصیت را با امور عینی نشان دهد. کلمه در نمایش باید یا سوگند یا التزام یا استنکاف یا قضاوت اخلاقی یا دفاع از حقوق خود یا ردِّ حقوق دیگران باشد. (ژان پل سارتر)


گفتگو

 پدر: بزرگ‌ترین مؤسسه‌ی کشتی‌سازی اروپا را به تو می‌دهند و تو از قبول آن اکراه داری. چرا؟

ورنر: من... فرض کنید که من لیاقت آن را نداشته باشم.

پدر: کاملن ممکن است. اما کاری از دست من برنمی‌آید: تو تنها وارث مردِ این خانواده‌ای.

ورنر: فرانتس [پسر بزرگ خانواده.] همه‌ی صفات لازم را داشت.

پدر: جز یکی را، این‌که زنده نیست.

ورنر: یادتان باشد که من وکیل خوبی بودم و به آسانی زیر بار نمی‌روم که کارفرمای بدی باشم.

پدر: شاید هم آنقدر بی‌لیاقت نباشی.

ورنر: وقتی که در چشم‌های کسی نگاه می‌کنم، دیگر نمی‌توانم به او فرمان بدهم.

پدر: چرا؟

ورنر: حس می‌کنم که او هم‌شأن من است.

پدر: بالای چشم‌هاش را نگاه کن. (انگشت روی پیشانی خود می‌گذارد.) مثلن این‌جا را که هیچ چیز غیر از استخوان نیست.

ورنر: باید غرور شما را داشته باشم.

پدر: مگر نداری؟

ورنر: می‌خواستید از کجا بیاورم؟ برای این‌که فرانتس را عین خودتان بار بیاورید از هیچ چیز دریغ نکردید. آیا تقصیر من است که جز اطاعت کورکورانه چیزی یادم نداده‌اید؟

پدر: این همان است.

ورنر: چی؟ چه چیز همان است؟

پدر: اطاعت‌کردن و فرمان‌دادن: در هر دو مورد فرمان‌هایی را که به تو می‌رسد به دیگری می‌رسانی.

ورنر: به شما هم فرمان می‌رسد؟

پدر: مدت کوتاهی است که من دیگر دستور نمی‌گیرم.

ورنر: کی به شما فرمان می‌داد؟

پدر: نمی‌دانم. شاید خودم. (لبخندزنان.) حالا رمزش را به تو یاد می‌دهم.: اگر می‌خواهی فرمان بدهی باید خودت را کس دیگری فرض کنی.

ورنر: من نمی‌توانم خودم را هیچ کسِ دیگری فرض کنم.

پدر: صبر کن تا بمیرم: یک هفته نمی‌گذرد که تو خودت را جای من فرض می‌کنی.

ورنر: تصمیم‌گرفتن! تعیین‌تکلیف‌کردن! مسئولیت همه‌چیز را پذیرفتن! به تنهایی. به نام صدهزار نفر دیگر. و چطور توانستید زندگی بکنید؟

پدر: مدت‌هاست که دیگر من هیچ تصمیمی نمی‌گیرم. فقط زیر نامه‌ها را امضا می‌کنم. سال آینده نوبت توست که این‌کار را بکنی.

ورنر: شما هیچ کار دیگری نمی‌کنید؟

پدر: هیچ کار دیگر، تقریبن از ده سال پیش.

ورنر: پس چه احتیاجی به وجود شما هست؟ این کار از عهده‌ی همه کس برمی‌آید.

پدر: همه کس.

ورنر: من، مثلن؟

پدر: مثلن.

ورنر: کار تمام نیست: با این حال پیچ‌ومهره‌های فراوانی هست. اگر اتفاقن یکی از آن‌ها لق بشود...

پدر: برای محکم‌کردنش گِلْبر هست. آدم برجسته‌ای است، می‌دانی. و بیست‌وپنج سال است که در دستگاه ماست.


(گوشه‌نشینان آلتونا، ژان پل سارتر، ابوالحسن نجفی)

ژان پل سارتر، موقعیت

 نیروی اصلی نمایشنامه بیان منش فردی به یاری «کلمات نمایشی» نیست (زیرا منش فردی در حقیقت مجموعه‌ی سوگندهای ماست برای خشمگین‌شدن، مصالحه‌نکردن، وفادار ماندن و جز این‌ها...)، بلکه بیان موقعیت[۱] است.

اگر به حقیقت انسان در موقعیت عرضه شده آزاد است و اگر راهِ خود را در این موقعیت و به وسیله‌ی این موقعیت انتخاب می‌کند پس نمایش باید به ارائه‌ی موقعیت‌های ساده و انسانی و آزادی‌هایی که در این موقعیت‌ها راهِ خود را انتخاب می‌کنند بپردازد. منش و روحیه‌ی فردی پس از آن می‌آید،‌ یعنی هنگامی که پرده می‌افتد. این در واقع تراکم امرِ انتخاب یا تصلّب آن است، همان است که کیرکگور آن را «تکرار» می‌نامید.

مهیج‌ترین چیزی که می‌توان در صحنه نشان داد منش یا روحیه‌ای در حال ساخته‌شدن است، لحظه‌ی انتخاب و تصمیم آزادانه‌ای است که اصول اخلاقی و سرتاسر زندگی را ملتزم می‌سازد. موقعیت در حکم ندا و دعوت است. ما را در میان می‌گیرد و راه‌هایی در پیش پای ما می‌گذارد تا ما خود چه تصمیمی بگیریم. و برای این‌که این تصمیم عمیقن انسانی باشد و تمامیت انسان را وارد عمل کند، هر بار باید موقعیت‌های نهایی را به صحنه بیاوریم، یعنی موقعیت‌هایی که دوراهی‌هایی به ما عرضه کنند که یک طرفِ آن‌ها مرگ باشد. بدین‌گونه آزادی به بالاترین درجه‌ی خود صعود می‌کند، زیرا می‌پذیرد که نابود شود تا حقانیت خود را به کرسی بنشاند. و چون تئاتر وجود ندارد مگر این‌که در میان تماشاگران وحدت و اشتراکی به وجود آید، باید موقعیت‌هایی یافت که چندان کلی و عمومی باشند که همه بتوانند خود را در آن شریک بدانند.

انسان‌ها را در چنان موقعیت مشترکی قرار دهید که فقط دو راهِ بیرون‌شدن برای آن‌ها باقی بماند و کاری کنید که چون یکی از این دو راه را انتخاب کنند در واقع موجودیت و ماهیت خود را انتخاب کرده باشند: آنگاه موفق شده‌اید که نمایشنامه‌ی خوبی پدید آورید.

هر دوره‌ای از تاریخْ جبر زندگی[۲] و معماهای وابسته به آزادی‌اش را از خلال موقعیت‌های خاص آن دوره درمی‌یابد. آنتیگونه، در تراژدی سوفوکل، باید میان اخلاق جامعه و اخلاق خانواده یکی را برگزیند. این موقعیت امروزه تقریبن معنایی ندارد. ولی ما هم مسائل خاص خود را داریم، از قبیل غایات و وسایل، حقانیتِ خشونت، نتایج اعمال، روابط فرد با اجتماع، روابط اقدام شخصی با قوانین ثابت تاریخی، و صدها مسئله‌ی دیگر. به نظر من، وظیفه‌ی نمایشنامه‌نویس این است که از میان این موقعیت‌های نهایی آن را برگزیند که مشغله‌های ذهنی‌اش را بهتر بیان می‌کند و آن را به صورت سؤالی که برای پاره‌ای از آزادی‌ها مطرح می‌شود ارائه دهد.

 

[۱] Situation، «موقعیت» مجموعه‌ی اوضاع و احوالی عینی است که موجود بشری در آن‌ها قرار دارد. شخصیت هر کس در وهله‌ی نخست تابع موقعیت اوست، یعنی تابع اموری «ممکن» که او را در این یا آن مکانِ جغرافیایی قرار داده است، که او را در فلان لحظه از زمان فلکی و در فلان محیط اجتماعی به دنیا آورده است، که او را در فلان وضعیت اقتصادی و شیوه‌ی حکومتی به کاری واداشته است، که او را در معرض فلان فشار طبیعت یا جامعه گذاشته است، سخن کوتاه او را در «تاریخ» قرار داده است. حتا به عقیده‌ی سارتر، بشر نه تنها در موقعیت است، بلکه خود در حکم موقعیت است.  

[۲] Condition humane، يا «وضع بشری». سارتر به چهار جبر در زندگی بشر قایل است: در جهان‌بودن، در جهان‌کارکردن، در میان دیگران زیستن، مُردن.


(درباره نمایش، سارتر، ابوالحسن نجفی، نیلوفر)

امانوئل اشمیت، خرده‌جنایت‌های زناشوهری


صحنه، گفتگو، کشمکش


لیزا: همیشه می‌گفتی که عقل در این نیست که جلو احساسو بگیری، بلکه در اینه که همه‌چیز رو احساس کنی. هر طور باشه.

ژیل: واقعن؟ پس در مورد کار منزل و مسایل ماوراء‌الطبیعه شعار من یکیه: هیچ کار نکردن.

لیزا از این که چند لحظه‌ای ژیل را بازمی‌یابد سرحال می‌آید و پیشانی ژیل را می‌بوسد. ژیل بازوی‌اش را می‌گیرد، لب‌های‌شان یکدیگر را لمس می‌کند.

(آهسته، با صدای آرام) رابطه‌ی ما... داغ بود...؟

لیزا: (مانند او) خیلی.

ژیل: تعجب نمی‌کنم.

هر دو روبه‌روی هم ایستاده‌اند، بینی‌شان همدیگر را لمس می‌کند، شدیدن به طرف هم کشیده می‌شوند.

خیلی... یعنی خیلی شدید... یا به دفعات...؟

لیزا: هم خیلی شدید و هم خیلی به دفعات.

ژیل: تعجب نمی‌کنم.

ژیل می‌رود که لبان لیزا را ببوسد ولی لیزا خود را کنار می‌کشد.

چرا؟

لیزا: هنوز زوده.

ژیل: می‌تونه برام یه شوک روانی باشه.

لیزا: برای منم همین‌طور.

ژیل: سردرنمی‌آرم منظورت چیه؟

ژیل دوباره سعی می‌کند لیزا را ببوسد ولی لیزا متوقفش می‌کند.

لیزا: نه. (ژیل اصرار می‌ورزد) گفتم نه.

لیزا مصمم ولی با ملایمت از ژیل جدا می‌‌شود. ژیل گیج و مبهوت به اطرافش نگاه می‌کند و مثل این‌که تحقیر شده باشد به طرف چمدانش هجوم می‌برد.

ژیل: متأسفم، من می‌رم. این‌طوری نمی‌شه. فایده نداره.

لیزا: ژیل!

ژیل: من رفتم.

لیزا: ژیل!

ژیل: چرا، چرا، ترجیح می‌دم برگردم.

لیزا: برگردی کجا؟

این سؤال ژیل را متوقف می‌کند.

(با ملایمت) هیچ‌جا نمی‌تونی بری. (مکث) این‌جا خونه‌ی توست. (مکث) خونَت.

ژیل نگران چهره‌اش درهم می‌رود.


(خُرده‌جنایت‌های زناشوهری، اریک امانوئل اشمیت، شهلا حائری)

ریلکه ، دفترهای مالده

دیروز ظهر در اوج گرمایی که شوخی‌بردار نیست باید می‌رفتم بیرون. باید امانتی را به صاحبش برمی‌گردانم. وقت برگشتن به کتابفروشی سر زدم. برای خرید کتاب به‌خصوصی نرفتم. شاید فرار از گرمای شدید. چند دقیقه‌ای زیر سقف بودن. یا مأنوس بودن با کتاب... . "دفترهای مالده" را دیدم. برداشتم. صفحه‌ی اولش را خواندم. کتاب‌‌خوان‌ها می‌دانند گاهی شاهکار از پاراگراف اولش پیداست. همان چند خط اول در جان نفوذ می‌کند و ول‌کُن نیست. بند اول دفترهای مالده نفوذ کرد رهایم نکرد:

 "که اینطور، پس مردم می‌آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‌کنم می‌آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستا‌ن‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری می‌خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‌کشید، گهگاه کورمال به آن دست می‌زد، انگار می‌خواست مطمئن شود که هنوز سر جای‌اش هست. بله. هنوز سر جای‌اش بود. و پشتش؟ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان*. بسیار خوب. بارش را به زمین می‌گذارند کارشان را خوب بلدند. آن طرف‌تر خیابان سن‌ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال ـ دو ـ گراس، اُپیتال میلیتر*. دانستنش به دردم نمی‌خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‌کردی تا آن‌جا که می‌شد بازشناخت، خیابان بو می‌داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ‌کرده و ترس. همه‌ی شهرها تابستان‌ها بو می‌دهند. آنگاه خانه‌ی سوت‌وکور عجیبی دیدم. روی نقشه نبود، روی سر درش به خط خوانا نوشته بودند: ازیل دونویی*. کنار در ورودی قیمت‌ها را زده بودند. خواندم. گران نبود.

و دیگر چه؟ کودکی در کالسکه‌ی بی‌حرکت. تپل و سبزه‌رو بود و دُملی گنده بر پیشانی داشت. پیدا بود دُمل در حال خوب‌شدن پوست می‌اندازد و درد نمی‌کند. کودک با دهان باز خواب بود و در بوی یدوفرم، سیب‌زمینی سرخ‌کرده و ترس دم می‌زد. درست به همین سادگی. اصل کار زنده‌ماندن بود. بله، اصل کار همین بود."

 

*rue Toullier: ریلکه درآغاز نخستین دیدارش از پاریس در ۱۹۰۲، ماه سپتامبر را در خیابان تولیه (شماره ۱۱) به سر برد. این خیابان کوچک نزدیک پانتئون Pantheon قرار داشت و از بیمارستان نظامی وال دوگراس Val-de-grace,Hopital Militaire و زایشگاه Maison d'Accouuchement چندان فاصله‌ای نداشت. در نامه‌ی ۳۱ اوت خطاب به همسرش، کلارا، چنین نوشته است:

بیمارستان‌های زیادی که این دور و بر است به وحشتم می‌اندازد. حالا می‌فهمم که چرا این‌همه ذهن ورلن، بودلر، و مالارمه را به خود مشغول می‌دارد. این‌جا بیماران را پیاده و سواره در هر خیابان می‌بینی. آن‌ها را با جامه‌های عجیب، اونیفرم‌های غم‌انگیز رنگ‌پریده‌ی بیماری، پشت پنجره‌های بیمارستان مرکزی Hotel-Dieeu می‌بینی. ناگهان حس می‌کنی که این شهر وسیع پر است از لشکر بیماران، ارتش‌های رو به مرگ، و خیل مردگان. هرگز در هیچ شهری این احساس را نداشته‌ام، و عجیب است که در پاریس چنین احساسی به من دست داده، شهری که انگیزه‌ی زیستن در آن نیرومندتر از جاهای دیگر است. آیا این انگیزه‌ی زیستن ـ زندگی است؟ نه، زندگی چیزی آرام، فراخ‌دامن، و ساده است. انگیزه‌ی زیستن شتاب و دنبال کار و کسب‌ رفتن است. انگیزه‌ی تصاحب زندگی به یک‌باره، در کل، و در یک ساعت است. پاریس از این یک سرشار است و بنابر این بسیار نزدیک به مرگ. این‌جا شهری است بیگانه.

از شکنجه‌ها و هراس‌هایی که پاریس در او ایجاد کرد، ده ماه بعد به لوآندره‌آس ـ سالومه Lou Andreas-Salome می‌نویسد. (نامه‌ها، جلد یک، ۴۷). Asyle de nuit آسایشگاه شبانه.


دفترهای مالده لائوریس بریگه، راینر ماریا ریلکه، مهدی غبرائی

نمایشنامه‌نویسی، لاجوس اگری

هر چیز در جهت مخالف خود سیر می‌کند و جلو می‌رود. زمان حال به زمان گذشته و زمان آینده به زمان حال تغییر می‌یابد. در جهان چیزی نمی‌توان یافت که حرکت و جنبش نداشته باشد.

بقا و هستی کلیه‌ی موجودات بستگی تامی به این گردش و حرکت و تغییر دارد. هر چیز در طی تغییر و تحولی که پیدا می‌کند گاهی به صورت مخالف خود درمی‌آید. قوه‌ی مخالف هر شیء در خود آن شی‌ء است. تغییر، خود قوه و قدرتی است که اشیاء را وادار به حرکت و جنبش می‌کند و در نتیجه‌ی همین حرکت و جنبش آن شیء به صورت و شکل دیگر درمی‌‌آید.

زمانِ گذشته حال می‌شود و هر دو زمان در زمان آینده مؤثر می‌گردد. زندگی جدید نتیجه‌ی زندگی گذشته است. به عبارت دیگر زندگی جدید حاصل و ترکیبی است از زندگی گذشته به اضافه‌ی قوه‌ی مخالفی که موجب اضمحلال آن گردیده است. این مخالفت که موجب بروز تغییر و تحول است لاینقطع ادامه دارد.

بشر در راه پُرپیچ و خم اضداد و تناقض‌ها سرگردان است. اول نقشه‌ای طرح می‌کند ولی طولی نمی‌کشد که درصدد طرح نقشه‌ی دیگر برمی‌آید. در عین حالی که عشق می‌ورزد اظهار تنفر می‌کند. مردی که بار فشار و شکنجه را تحمل کرده و خفت کشیده و به زمین خورده است باز به کسانی که باعث رنج و شکنجه‌ی او شده‌اند و او را خفیف کرده و به زمین کوبیده‌اند اظهار علاقه و تمایل و تفاهم می‌کند.

چگونه ممکن است این تناقضات را تشریح کرد؟

چرا مردی که با شما اظهار دوستی و صمیمت می‌کند دشمن شما می‌شود؟

چرا پسران و دختران بدخواهِ پدر و مادر می‌شوند؟

پسری از خانه فرار می‌کند برای این‌که مادرش اصرار کرده است خانه‌ی محقر و تاریک، بعنی جایی را که خود در آن زندگی می‌کند جارو کند. این جوان از جارو کردنِ خانه‌ی خود گریزان و بیزار است ولی حاضر است در خانه‌ی بزرگ‌تری به عنوان سرایدار استخدام شود و وظیفه‌ی او این باشد که اتاق‌های بزرگ و راهروها را شبانه‌روز جارو کند. چرا؟

یک دختر دوازده‌ساله با مردی پنجاه‌ساله ازدواج می‌کند و از روی کمال صداقت و صمیمت از زندگی خود راضی است. دزدی به یک فرد صالح و میهن‌دوست مبدل می‌شود و یک مرد توانا و متمکن، غارتگر اموال مردم می‌گردد. دختر یک خانواده‌ی محترم و روحانی در منجلاب فحشا و بی‌عصمتی غوطه‌ور می‌شود. چرا؟

در ظاهر تمام این مثال‌ها و نمونه‌هایی که ذکر کردیم همان چیزی است که ما آن را معنای زندگی یا «اسرار خلقت» می‌نامیم. ولی همه‌ی این تناقضات را از طریق بحث و جدل یعنی به صورت دیالکتیک می‌توان تشریح کرد. کار بسیار مشکلی است ولی امکان‌پذیر می‌باشد. فقط باید به‌خاطر بیاوریم که اگر معارضه و مخالفتی نبود حرکت و جنبشی پیدا نمی‌شد و زندگی معنی نداشت. حقیقت عالم بدون مخالفت ابدن میسر نمی‌شود. آسمان و زمین و ستاره‌ها و ماه به‌وجود نمی‌آمد. ما هم وجود پیدا نمی‌کردیم. هگل در کتاب خود به نام «علم منطق» می‌گوید:

"اشیاء تنها به‌خاطر این‌که مرکب از اضداد هستند به حرکت و جنبش درمی‌آیند و نیرو می‌گیرند و از خود بروز فاعلیت می‌کنند. این فلسفه‌ی تمام جنبش‌ها و نهضت‌ها و تحول‌ها است."

 

مکالمه عمومن سه مرحله دارد که همین سه مرحله موجب حرکت و پیشرفت آن می‌شود.

اول بیان و معرفیِ اصل مطلب که آن را فرض یا «برنهاد»* می‌نامیم. بعد پیدا‌کردنِ حکم متضاد یا متناقض که آن را «برابرنهاد»** می‌گوییم. برابرنهاد ضد یا نقطه‌ی مقابل برنهاد است. در نتیجه‌ی برابر نهادن و مقایسه‌کردن این دو حکم، فرض اصلی ثابت می‌گردد و حکم یا قضیه‌ی ثالثی به‌وجود می‌آید که آن را به فارسی ترکیب یا «هم‌نهاد»*** می‌خوانیم زیرا نتیجه‌ای است از ترکیب فرض اصلی و فرض مخالف آن.

 
These *

 Antithese **

                                                       Synthese ***