کلمه نباید حالت درونی را وصف کند، بلکه باید درگیر شدن شخصیت را با امور عینی نشان دهد. کلمه در نمایش باید یا سوگند یا التزام یا استنکاف یا قضاوت اخلاقی یا دفاع از حقوق خود یا ردِّ حقوق دیگران باشد. (ژان پل سارتر)


گفتگو

 پدر: بزرگ‌ترین مؤسسه‌ی کشتی‌سازی اروپا را به تو می‌دهند و تو از قبول آن اکراه داری. چرا؟

ورنر: من... فرض کنید که من لیاقت آن را نداشته باشم.

پدر: کاملن ممکن است. اما کاری از دست من برنمی‌آید: تو تنها وارث مردِ این خانواده‌ای.

ورنر: فرانتس [پسر بزرگ خانواده.] همه‌ی صفات لازم را داشت.

پدر: جز یکی را، این‌که زنده نیست.

ورنر: یادتان باشد که من وکیل خوبی بودم و به آسانی زیر بار نمی‌روم که کارفرمای بدی باشم.

پدر: شاید هم آنقدر بی‌لیاقت نباشی.

ورنر: وقتی که در چشم‌های کسی نگاه می‌کنم، دیگر نمی‌توانم به او فرمان بدهم.

پدر: چرا؟

ورنر: حس می‌کنم که او هم‌شأن من است.

پدر: بالای چشم‌هاش را نگاه کن. (انگشت روی پیشانی خود می‌گذارد.) مثلن این‌جا را که هیچ چیز غیر از استخوان نیست.

ورنر: باید غرور شما را داشته باشم.

پدر: مگر نداری؟

ورنر: می‌خواستید از کجا بیاورم؟ برای این‌که فرانتس را عین خودتان بار بیاورید از هیچ چیز دریغ نکردید. آیا تقصیر من است که جز اطاعت کورکورانه چیزی یادم نداده‌اید؟

پدر: این همان است.

ورنر: چی؟ چه چیز همان است؟

پدر: اطاعت‌کردن و فرمان‌دادن: در هر دو مورد فرمان‌هایی را که به تو می‌رسد به دیگری می‌رسانی.

ورنر: به شما هم فرمان می‌رسد؟

پدر: مدت کوتاهی است که من دیگر دستور نمی‌گیرم.

ورنر: کی به شما فرمان می‌داد؟

پدر: نمی‌دانم. شاید خودم. (لبخندزنان.) حالا رمزش را به تو یاد می‌دهم.: اگر می‌خواهی فرمان بدهی باید خودت را کس دیگری فرض کنی.

ورنر: من نمی‌توانم خودم را هیچ کسِ دیگری فرض کنم.

پدر: صبر کن تا بمیرم: یک هفته نمی‌گذرد که تو خودت را جای من فرض می‌کنی.

ورنر: تصمیم‌گرفتن! تعیین‌تکلیف‌کردن! مسئولیت همه‌چیز را پذیرفتن! به تنهایی. به نام صدهزار نفر دیگر. و چطور توانستید زندگی بکنید؟

پدر: مدت‌هاست که دیگر من هیچ تصمیمی نمی‌گیرم. فقط زیر نامه‌ها را امضا می‌کنم. سال آینده نوبت توست که این‌کار را بکنی.

ورنر: شما هیچ کار دیگری نمی‌کنید؟

پدر: هیچ کار دیگر، تقریبن از ده سال پیش.

ورنر: پس چه احتیاجی به وجود شما هست؟ این کار از عهده‌ی همه کس برمی‌آید.

پدر: همه کس.

ورنر: من، مثلن؟

پدر: مثلن.

ورنر: کار تمام نیست: با این حال پیچ‌ومهره‌های فراوانی هست. اگر اتفاقن یکی از آن‌ها لق بشود...

پدر: برای محکم‌کردنش گِلْبر هست. آدم برجسته‌ای است، می‌دانی. و بیست‌وپنج سال است که در دستگاه ماست.


(گوشه‌نشینان آلتونا، ژان پل سارتر، ابوالحسن نجفی)