بررسی آئورا

برای درک و دریافت آئورا از دیدگاه‌های اعضای کارگاه و هم‌چنین پیوست کتاب بهره برده‌ام.

نوشته‌ی بهرام مهدوی

 بهشت گُم‌شده

 

آیا من از تو، ای آفریدگار، با زبانِ گِلِ خود درخواستم

که مرا در قالب آدم بریزی

آیا به لابه خواستم

که از ظلمتم برکشی

یا در این‌جا، در این باغِ دلگشا جایم دهی؟

ادامه نوشته

کارلوس فوئنتس

کارلوس فوئنتس

آئورا در روز پنج‌شنبه 17/4/89 بررسی می‌شود.

ترجمه‌ی عبدالله کوثری/نشر نی/1387/ 1600 تومان


گزیده‌ای از متن کتاب:

  در ژرفای پرتگاه تاریک، در رؤیای خاموش تو با دهان‌هایی که در سکوت گشوده می‌شوند، می‌بینی‌ش که از ظلمت پرتگاه به‌سوی تو می‌آید، می‌بینی‌ش که به سویت می‌خزد.

  در سکوت،

  دست‌های بی گوشتش را می‌جنباند، به‌سویت می‌آید تا آن‌که چهره به چهره‌ات ‌می‌ساید و تو لثه‌های بی‌دندان بانوی پیر را می‌بینی، و جیغ می‌کشی و او دیگربار دست‌جنبان دور می‌شود و دندان‌های زردش را که در پیشبندِ خون‌آلود ریخته بر پرتگاه می‌افشاند:

  جیغ تو بازتاب جیغ آئوراست. او پیش روی تو در رؤیایت ایستاده است، و جیغ می‌کشد، چراکه دستِ کسی دامن تافته‌ی سبزش را از میان دریده، و آن‌گاه

سر به سوی تو می‌کند

نیمه‌های دریده‌ی دامنش را به دست گرفته، سر به سوی تو می‌کند و خاموش می‌خندد، با دندان‌های خانم پیر که روی دندان‌های خود نشانده است، و در این دم، پاهایش، پاهای عریانش تکه‌تکه می‌شود و به سوی پرتگاه می‌رود...

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  . . . . . .

سرت به دوار افتاده، آکنده از نوای والسی دوردست و بوی گیاهان معطر نمناک. خسته بر تخت می‌افتی، بر گونه‌هایت، چشمانت، بینی‌ات دست می‌کشی، گویی از این می‌ترسی که دستی نامرئی صورتکی را که بیست‌وهفت سال بر چهره داشته‌ای ربوده باشد، صورتکی مقوایی که چهره‌ی راستین تو را پنهان می‌کرده، نمود واقعی تو را، نمودی را که زمانی داشته‌ای، اما فراموش کرده‌ای. چهره در بالش فرو می‌کنی تا نگذاری باد گذشته‌ها سیمای خودت را برباید، چرا که نمی‌خواهی این سیما را از دست بدهی. چهره در بالش فرو کرده، همان‌جا دراز می‌کشی چشم‌انتظار آن‌چه باید پیش آید، چشم‌انتظار آن‌چه نمی‌توانی بازش بداری. دیگر به ساعتت نگاه نمی‌کنی، این شیء بی‌مصرف که به گونه‌ای ملال‌آور زمان را با بطالت انسانی می‌سنجد، آن عقربه‌های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می‌دهند که ابداع شده‌اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شتابی چنان هولناک و بی‌اعتنا می‌گریزد که هیچ ساعتی نمی‌تواند آن را بسنجد. یک زندگی، یک قرن، پنجاه سال. دیگر نمی‌توانی این سنجش‌های فریب‌کار را تصور کنی، نمی‌توانی این غبار بی‌حجم را در دست نگاه داری.

چون سر از بالش برمی‌داری خود را در تاریکی می‌یابی. شب فروافتاده است.