نیروی اصلی نمایشنامه بیان منش فردی به یاری «کلمات نمایشی» نیست (زیرا منش فردی در حقیقت مجموعه‌ی سوگندهای ماست برای خشمگین‌شدن، مصالحه‌نکردن، وفادار ماندن و جز این‌ها...)، بلکه بیان موقعیت[۱] است.

اگر به حقیقت انسان در موقعیت عرضه شده آزاد است و اگر راهِ خود را در این موقعیت و به وسیله‌ی این موقعیت انتخاب می‌کند پس نمایش باید به ارائه‌ی موقعیت‌های ساده و انسانی و آزادی‌هایی که در این موقعیت‌ها راهِ خود را انتخاب می‌کنند بپردازد. منش و روحیه‌ی فردی پس از آن می‌آید،‌ یعنی هنگامی که پرده می‌افتد. این در واقع تراکم امرِ انتخاب یا تصلّب آن است، همان است که کیرکگور آن را «تکرار» می‌نامید.

مهیج‌ترین چیزی که می‌توان در صحنه نشان داد منش یا روحیه‌ای در حال ساخته‌شدن است، لحظه‌ی انتخاب و تصمیم آزادانه‌ای است که اصول اخلاقی و سرتاسر زندگی را ملتزم می‌سازد. موقعیت در حکم ندا و دعوت است. ما را در میان می‌گیرد و راه‌هایی در پیش پای ما می‌گذارد تا ما خود چه تصمیمی بگیریم. و برای این‌که این تصمیم عمیقن انسانی باشد و تمامیت انسان را وارد عمل کند، هر بار باید موقعیت‌های نهایی را به صحنه بیاوریم، یعنی موقعیت‌هایی که دوراهی‌هایی به ما عرضه کنند که یک طرفِ آن‌ها مرگ باشد. بدین‌گونه آزادی به بالاترین درجه‌ی خود صعود می‌کند، زیرا می‌پذیرد که نابود شود تا حقانیت خود را به کرسی بنشاند. و چون تئاتر وجود ندارد مگر این‌که در میان تماشاگران وحدت و اشتراکی به وجود آید، باید موقعیت‌هایی یافت که چندان کلی و عمومی باشند که همه بتوانند خود را در آن شریک بدانند.

انسان‌ها را در چنان موقعیت مشترکی قرار دهید که فقط دو راهِ بیرون‌شدن برای آن‌ها باقی بماند و کاری کنید که چون یکی از این دو راه را انتخاب کنند در واقع موجودیت و ماهیت خود را انتخاب کرده باشند: آنگاه موفق شده‌اید که نمایشنامه‌ی خوبی پدید آورید.

هر دوره‌ای از تاریخْ جبر زندگی[۲] و معماهای وابسته به آزادی‌اش را از خلال موقعیت‌های خاص آن دوره درمی‌یابد. آنتیگونه، در تراژدی سوفوکل، باید میان اخلاق جامعه و اخلاق خانواده یکی را برگزیند. این موقعیت امروزه تقریبن معنایی ندارد. ولی ما هم مسائل خاص خود را داریم، از قبیل غایات و وسایل، حقانیتِ خشونت، نتایج اعمال، روابط فرد با اجتماع، روابط اقدام شخصی با قوانین ثابت تاریخی، و صدها مسئله‌ی دیگر. به نظر من، وظیفه‌ی نمایشنامه‌نویس این است که از میان این موقعیت‌های نهایی آن را برگزیند که مشغله‌های ذهنی‌اش را بهتر بیان می‌کند و آن را به صورت سؤالی که برای پاره‌ای از آزادی‌ها مطرح می‌شود ارائه دهد.

 

[۱] Situation، «موقعیت» مجموعه‌ی اوضاع و احوالی عینی است که موجود بشری در آن‌ها قرار دارد. شخصیت هر کس در وهله‌ی نخست تابع موقعیت اوست، یعنی تابع اموری «ممکن» که او را در این یا آن مکانِ جغرافیایی قرار داده است، که او را در فلان لحظه از زمان فلکی و در فلان محیط اجتماعی به دنیا آورده است، که او را در فلان وضعیت اقتصادی و شیوه‌ی حکومتی به کاری واداشته است، که او را در معرض فلان فشار طبیعت یا جامعه گذاشته است، سخن کوتاه او را در «تاریخ» قرار داده است. حتا به عقیده‌ی سارتر، بشر نه تنها در موقعیت است، بلکه خود در حکم موقعیت است.  

[۲] Condition humane، يا «وضع بشری». سارتر به چهار جبر در زندگی بشر قایل است: در جهان‌بودن، در جهان‌کارکردن، در میان دیگران زیستن، مُردن.


(درباره نمایش، سارتر، ابوالحسن نجفی، نیلوفر)