دشمن مشترکِ بی‌نام

اگر هجوم موش‌ها به شهر اُران در رمان "طاعون" را با نقل خاطره‌ای در فیلم "خانه‌ای روی آب" مقایسه کنید به احتمال زیاد با یک مسئله‌ی مشترک برخورد می‌کنید. کامو در نامه‌ای به رولان بارت نوشته است: «کوشیده‌ام که طاعون دارای چند بعد باشد. با وجود این یکی از مسائل آن مقاومت اروپا در برابر فاشیسم است. دلیل آن این‌که دشمنی را که از آن نامی برده نشده است همه، در همه‌ی کشورهای اروپایی شناختند».

معمولن متن‌هایی که قابلیت تفسیری دارند و در شرایط اجتماعی یکسانی خلق شده‌اند توصیف‌ها روایت‌ها و گفتگوها چندان هم‌سو هستند که ذهنِ مخاطبِ متن ناخودآگاه فعال می‌شود و متنِ ازپیش‌خوانده را فرامی‌خواند. در رمان طاعون گفتگویی بین دو پزشک به نام‌های «ریو» و «کاستل» (صفحه ۶۹/۷۰) برقرار می‌شود و در فیلم خانه‌ای روی آب نیز بین دو پزشک گفتگویی وجود دارد. یکی از پزشکانِ «کامو» پیرمرد است و پزشک همکار دکتر سپیدبخت نیز پیرمردی‌ست که به نقل خاطره می‌پردازد. کامو در فصل دوم رمان، تریبون را خودش در جایگاه نویسنده به دست می‌گیرد و راوی و قهرمانان رمانش را به حال خود رها می‌کند سیر حوادث را متوقف می‌کند ده صفحه به توضیح و تشریح شرایط و وضعیت روحی و روانی اهالی شهر اُران می‌پردازد: «راوی معتقد است که آنچه را خودش احساس کرده می‌تواند به نام همه در این‌جا بنویسد زیرا آن را همراه اغلب همشهریان ما احساس کرده است: خلائی که به طور مداوم در خویشتن احساس می‌کردیم همین حس غربت بود».

در همین ده صفحه است که نقش کارساز و در عین حال مخرب «غرق شدن در خاطرات» را به خوبی واکاوی می‌کند. پدر دکتر سپیدبخت در آسایشگاه سالمندان و همچنین خود دکتر سپیدبخت و تا حدودی پرسوناژهای دیگر فیلم نیز با خاطرات‌شان به زندگی ادامه می‌دهند.

کامو درباره‌ی سویه‌ی منفیِ کارکرد خاطرات در دورانی که اهالی شهر اُران در حالتِ طاعون هستند و ورود و خروج به شهر ممنوع است می‌نویسد: «در مواقع عادی،‌ همه‌ی ما، به اختیار یا بی‌اختیار،‌ می‌دانستیم عشقی که بر خود غلبه نکند عشق نیست و کم‌وبیش با آرامش خیال قبول می‌کردیم عشق ما عشق متوسطی باشد. اما خاطره پیوسته پر توقع است و به صورت بسیار منطقی، این فلاکتی که از خارج به ما روی آورده و بر سراسر شهر نازل شده بود، نه تنها عذاب ظالمانه‌ی انزجارآوری برای ما به همراه آورده بود بلکه کاری کرده بود که خود ما هم خویشتن را عذاب دهیم و درد و رنج را بپذیریم و این یکی از راه‌هایی بود که به وسیله‌ی آن بیماری توجه مردم را از خود برمی‌گرداند و تولید آشفتگی می‌کرد.»

اما هیچکدام از این‌ها باعث نشد فیلم بسیار دیدنی/خواندنی فرمان‌آرا در ذهنم زنده شود؛ درست زمانی که به «توصیف هجوم موش‌ها» رسیدم نقل خاطره‌ی «درآمدن کرم‌‌ها از زیر زمین» در فیلم خانه‌ای روی آب برای‌ام زنده شد. لازم است به این موضوع توجه کنید مجالی که در رمان برای پرداختن به توصیف و گسترش مضمون هست در فیلمی یکی دو ساعته، نیست. و تنها چیزی که می‌تواند این دو را به هم نزدیک کند و در یک مقوله بگنجاند شباهت توصیف، شرایط یکسان اجتماعی، و گفتگوهایی همانند و تفسیرپذیر است.

ابتدا قطعه‌ی کوچکی از توصیف هجوم موش‌ها به شهر اُران را بخوانید و بعد خاطره‌ای که در فیلم خانه‌ای روی آب، نقل می‌شود. هجوم موش‌هایی که از سوراخ‌هاشان بیرون زده‌اند جیغ‌های کوتاه می‌کشند و خون قی می‌کنند و در هر کجا بیماری را می‌پراکنند و در نهایت می‌میرند؛ در فصل اول رمان طاعون:

«در پیاده‌روها، گاهی رهگذران شبانه، جسم نرم لاشه‌‌هایی را که هنوز نیمگرم بود، زیر پا احساس می‌کردند، گویی زمینی که خانه‌های ما در روی آن بنا شده بود، می‌خواست خود را از بار خون و چرک پاک کند و دمل‌ها و کورک‌هایی را که تاکنون درونش را می‌خوردند بیرون بریزد. می‌توانید میزان بهت و حیرت شهر ما را در نظر بگیرید که تا آن زمان چنان آرام بود و در ظرف چند روز ناگهان مانند شخص سالمی که یکباره خون غلیظش به غلیان بیاید، زیرورو گشت.»

 و در فیلم خانه‌ای روی آب، پزشک پیر همکار دکتر سپیدبخت می‌گوید:

«سال‌ها پیش زمان دانشجویی یه آخر هفته‌یی بود که یه امریکایی از من دعوت کرد خونه‌شون صبح شنبه می‌خواست بره ماهیگیری به منم گفت که بریم... خب، میزبان بود علی‌رغم تنفرم از ماهیگیری راه افتادم دمِ ماشین که رسیدیم به دفه گفت کرم یادم رفته... من خوشحال که ماهیگیری تعطیل می‌شه گفتم اگه طعمه نباشه ماهی که خل نیس آهنو گاز بزنه... گفت همین الان ترتیبشو می‌دم... رفت تو خونه یه المنت شبیه اون بابیسهای قدیمی آورد زد به برق سرش رو کرد تو چمن جلو خونه دو دقیقه نکشید... هزاران کرم از زمین بیرون اومد... اونم شروع کرد ریختن اونا رو تو قوطی... باورم نمی‌شد که این‌همه کرم تو زمین باشه...

چند شب پیش بعد از چهل سال که از اون روز می‌گذره خواب دیدم رو چمن خونه لخت دراز کشیدم دارم چیز می‌خونم یکباره از زیر زمین هزاران کرم بیرون اومدن و تموم بدنم رو پوشوندن... وقتی یکی از اونا رفت تو چشمم فریاد زدم و از خواب پریدم.

 دکتر سپیدبخت: (تکان‌خورده کمی بهت‌زده و منزجر.) آره دکتر جون کرما اومدن.


طاعون، آلبر کامو،‌ رضا سید حسینی//خانه‌ای روی آب، بهمن فرمان‌آرا