برشت، ترس و نکبت رایش سوم/کمکِ زمستانی

مأمورینِ کمکِ زمستانی
پرچم و شیپور به کف
برای دریافت کهنهپاره
و تهسفره
به خانهی فقرا میآیند
تا مایهی غروری به دست آرند.
برای همسایهی فقیر دیگر.
تا شکایتی نشود
دستِ برادرکُش
به هدیهای دراز میشود
اما
سلام و صدقه در گلو گیر میکند.
شهر کارلز روهه، ۱۹۳۷. آپارتمان زنی سالخورده. او با دخترش که به دیدنش آمده کنار میز ایستادهاند. دو نفر عضو اسآ بستهی "کمکِ زمستانی" را برای او آوردهاند.
اسآی اولی: بیا مادر! این را پیشوا برایتان فرستاده.
اسآی دومی: که فکر نکنید او در فکر شما نیست.
زن پیر: متشکرم! متشکرم! سیبزمینی، ارنا! یک بلوز پشمی و سیب.
اسآی اولی: و یک نامه از پیشوا که یک چیزی هم تویاش است. بازش کنید!
زن پیر: (نامه را باز میکند.) پنج مارک! حالا دیگر چه میگویی! ارنا!
اسآی دومی: کمکِ زمستانی است!
زن پیر: جوان یک سیب بردارید. شما هم همینطور. برای اینکه اینها را آوردهاید و از این همه پله بالا آمدهاید. چیز دیگری که بتوانم تعارف کنم توی خانه ندارم. خودم هم یکی میخورم.
ـ به سیب گاز میزند. همه غیر از زن جوان مشغول خوردن سیب میشوند. ـ
زن پیر: تو چرا نمیخوری، ارنا! چرا معطلی؟ حالا میبینی که آنطورها هم که شوهرت میگوید نیست.
اسآی اولی: شوهرش چه میگوید؟
زن جوان: او چیزی نمیگوید. پیرزن مزخرف میگوید.
زن پیر: اینطور نیست، همین حرفش هم یاوه است. البته حرفهای مخصوصی نمیزند. میدانید، همانهایی که همه میگویند: مثلن اینکه قیمتها اخیرن کمی بالا رفتهاند. (با سیب در دست به دخترش اشاره میکند.) و او هم از روی دفترچهی مخارجش دقیقن حساب کرده که امسال صدوبیستوسه مارک بیشتر از سال گذشته پول غذا دادهاند، اینطور نیست، ارنا؟ (او متوجه میشود که اسآها از این حرف خوششان نیامده است.) اما من فکر میکنم علتش تجدید تسلیحات باشد. نیست؟ چطور شد؟ حرف بدی زدم؟
اسآی اولی: دفترچهی حسابتان را کجا گذاشتهاید، خانم؟
اسآی دومی: و به چه کسانی تا به حال آن را نشان دادهاید؟
زن جوان: توی خانه است، و به کسی نشان ندادهام.
زن پیر: نوشتن مخارج خانه توی کتابچه که دلیل نمیشود، نیست؟
اسآی اولی: و اینکه او با بوق و کرنا این مزخرفات را شایع میکند. آن هم دلیل نمیشود، ها؟
اسآی دومی: موقعی هم که وارد میشدم، نشنیدم که یک هایل هیتلر حسابی بگوید. تو چطور؟
زن پیر: او هایل هیتلر گفت، من هم همیشه میگویم. هایل هیتلر!
اسآی دومی: آلبرت، جایی که آمدهایم یک لانهی قشنگ مارکسیستی است. دفترچه را باید از نزدیک ببینیم. همراه ما بیایید. برویم خانهتان.
ـ بازوی زن جوان را میگیرد. ـ
زن پیر: او سهماهه آبستن است! شما نمیتوانید... آنها کاری نخواهند کرد، ارنا! مگر ندیدی هدیه آوردند و سیب هم خوردند. او هایل هیتلر گفت. من چهکار میتوانم بکنم؟ هایل هیتلر! هایل هیتلر!
ـ او سیب را بالا میآورد. اسآها دخترش را میبرند. ـ
زن پیر: (در حالی که هنوز استفراغ میکند.) هایل هیتلر! هایل هیتلر!
برشت، ترس و نکبت رایش سوم، نمایشهای تکپردهای/شریف لنکرانی
چونان طبل ـ خالی و فریادگر ـ